• 1(current)
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 10
  • بعدی 
امتیاز موضوع:
  • 2 رأی - میانگین امیتازات : 4.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
تاثير تشخيص ام اس در زندگي افراد
#1
افراد مختلف وقتي كه مي شنوند دچار بيماري ام اس شده اند وكنش هاي متفاوتي را ارائه مي كنند. بعضي از بيماران در چنين مواقعي براي خودشان احساس تاسف مي كنند، بعضي ها با عصبانيت از كوره در مي روند ، بعضي ها ترس سراسر وجودشان را فرامي گيرد و بعضي ها نيز دچار افسردگي شديد مي شوند زيرا مي پندارند كه دچار يك بيماري خطرناك شده اند كه تا آخر عمر همراه آنان خواهد بود.
گاهي اوقات استرس هايي كه در هنگام تشخيص اين بيماري وجود دارد بقدري شديد مي باشد كه افراد اصلا ابتلابه چنين بيماري را انكار مي كنند. از نظر متخصصين ، انكار بيماري از طرف بيمار روش خوبي براي مقابله با بيماري نمي باشد ودر واقع مي تواند بسيارخطرناك هم باشد زيرا باعث مي شود كه بيمار به دنبال درمان بيماري اش نرود.
بعضي از بيماران بعد از اين كه تشخيص داده شد كه مبتلا به ام اس هستند احساس راحت تري مي كنند زيرا بعد از مدت ها كه به دنبال علت وجود مشكلاتشان مي گردند بالاخره مي فهمند كه چه بيماري دارند. آن ها از اين كه به مدت طولاني از اين دكتر به آن دكتر بروند و هيچ كدام نيز به تشخيص نرسند خسته مي شوند و كه حالا مي دانند به چه بيماري مبتلا شده اند بطور عجيبي خيالشان راحت مي شود.
پزشكام و گروههاي حمايتي ام اس تلاش خود را مي كنند تا به بيماران كمك نمايند تا افكار منفي را از خود دور نموده و يك زندگي خوب را درپيش بگيرند. ايجاد روحيه مثبت ، عامل مهمي در كنار آمدن با ام اس مي باشد. به غير از اين كه ارتباط بين پزشك و بيمار بايد ارتباط خوبي باشد. متخصصين مي گويند كه تقويت ارتباطات شخصي بيمار مي تواند به كنار آمدن راحت تر با بيماري كمك نمايد. اين ارتباطات شامل ارتباط با والدين ، همسر، فرزندان، ساير افراد خانواده و دوستان باعث مي شود كه بيمار در وضعيت بهتري قرار بگيرد.
بي خيال حرفايي كه تو دلم جا مونده
 تشکر شده توسط : yaro , mohsen121 , Sina , elham59 , mirali , محمود , salman121 , TootFarangi , Saina , sami , sar100 , zabih , najva , movahedi , .nazanin
#2
يا هو
سلام
والله اولش شوكه شدم ولي نه از اسم ام اس اينكه يهو منو فلج كرد اونم سمت چپم
فكر ميكردم سكته كردم
ولي از مخفي كاريهاي خونواده در هفته اول خيلي عصبي شدم
كه با ظاهري آرام ميخواستن بگن من مشكلي ندارم تا اينكه در برد بيمارستان اسم خودم رو ديدم كه زده بود نام بيمار و بيماريms رژيم غذايي كم نمك اونموقع خيالم راحت شد
و تازه ديده به پنهان كاري ها هم خاتمه داده شد
ولي هرموقع ياد mri ميافتم تنم ميلرزه اونم از سرما و فضاي تنگ
چي بگم ولي جالب بود
یاهو
دستانم بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند؟؟
ولی کسی نیاندیشید شاید گلی کاشته باشم
یا علی
 تشکر شده توسط : movahedi
#3
میدونی ساراجون، من به طور کلی از نطر روحی آستانه تحملم خیلی بالاست. وقتی هم که اتفاقی واسه م می افته، اولش فقط ممکنه شوکه بشم.
وقتی جواب ام ار ای رومیخواستیم بگیریم، با پدرم رفتم. اون توی ماشین نشست و من خودم رفتم جواب رو گرفتم. توی راه که داشتم می اومدم جواب رو خوندم. یه ذره شوکه شدم. قبلا" دیده بودم بیمار ام اسی رو. به ظاهر که هیچ مشکلی نداشت، تنها مشکی که داشت این بود که باید آمپول میزد.
بعد جواب رو کردم توی پاکت و اومدم توی ماشین نشستم. پدرم گفت: گرفتی جوابو؟ گفتم آره. گفت چی نوشته؟ گفتم نوشته احتمالا" بیماری ام اسه...
پدرم یه نگاهی به من کرد. گفت ام اس؟ گفتم آره. گفت بده ببینم. بعد خودش جواب رو خوند. زمستون بود، همون زمستونی که هوا خیلی سردشده بود، دیدم توی اون هوای سرد پدرم شیشه ماشینو پایین داد، صورتش برافروخته بود. میتونستم بفهمم که الان صدای ضربان قلبش توی گوشش پیچیده، اون موقع فقط و فقط دلم واسه پدرم سوخت، خیلی. الان که دارم این مطلب رومینویسم بدجوری سنگینی یه بغض گلومو آزار میده... همون حسی که اون موقع بهم دست داد... نمیتونستم گریه کنم. واسه خودم نه واسه اون.
متاسفانه پدرم در مورد بیمار ام اسی چیزای بدی شنیده بود. نمیدونم یکی از دوستاش یا آشنای یکی از دوستاش، 9 ، 10 سال پیش ام اس داشت و اون موقع پدرم میگفت: این بیماری باعث فلجش شده. این آخرین چیزی بود که از ام اس یادش بود. اما من بهش گفتم که الان مثل قبلا" نیست و من کسی رو می شناسم که ام اس داره و .....
اشک و غم مامانم رو هم توی مطب دکتر معالجم دیدم. اونم واسه م خیلی دردناک بود.
شب توی خلوت خودم کلی گریه کردم، اما این گریه واسه خودم بود.
همین و بس.
بعد از اون روز از نو ، روزی از نو. نه افسرده شدم. نه توی اتاق خودم رو حبس کردم. نه از زندگی سیر شدم. نمیدونم چرا حس خوبی به این بیماری دارم.

الانم سالم و سلامت و خوشحال در خدمت دوستان هستیم. icon_questionبه هر حال زندگی در جریانه، چه بخوایم چه نخوایم. من میخوام جریان زندگیم، چه کوتاه چه بلند ،با ام ا س گل آلود نشهicon_biggrin
 تشکر شده توسط : TootFarangi , nazaniiin , sami , عمومهربان , zabih , najva , movahedi , parisa2011
#4
بچه ها من چرا اينجوريم؟ smiling
وقتي فهميدم ام اس دارم اولش عصبي شدم . نه بخاطره ام اس ها ! به اين خاطر كه وسط امتحانام بود و 3 روز منو هي اين دكتر اون دكتر كردن و كلي وقتم رو تويه ام آر آي و اينا هدر دادن angry
بعدشم كلي حال كردم از ام اسي بودن چون
1) برايه اولين بار تويه عمرم وقتي فرمايه انجمن رو پر ميكردم احساس آدم بودن بم دست داد و خيلي فك كردم باكگلاسه عضو يه گروهي باشي كه در سرتاسره ايران مطرحه ( 15 سالم بود خب Blush)
2) بخاطره حممله سمت چپ يا راست بدنم ( يادم نيست كدوم ور بود) كاملا سر شده بود و امتحان ورزشو جيم زدم icon_smileicon_smileicon_smile
آنارام باشید
 تشکر شده توسط : nazaniiin , sami , najva , nazii , movahedi , hadisss
#5
من که کلا از این که میدیدم یه جاییم که دختراش بیشتر از پسراست
2 تا حس بهم دست میداد اول اینکه آخ جون
دوم اینکه من دوجنسییم !!! یا ام اس خله
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
و مرا به نام کوچکم صدا بزن
 تشکر شده توسط : محمود , ayda , شفا یافته , soha , najva , movahedi , سمانه میم , saba.
#6
اولين بار كه دكتر بهم گفت ام اس دارم هيچ احساسي بهم دست نداد يعني اصلا باورم نشده بود فقط به فكر مامان و بابام بودم كه چجوري بهشون بگم دوست نداشتم اذيت شن. ولي بعدش دلم خيلي براي خودم سوخت وقتي اون سرما رو تزريق مي كردم . الانم هروقت آمپول مي زنم از آينده مي ترسم خدا مي دونه چي مي خواد بشه با اين كه ام اس رو دوست دارم ولي بازم از بودنش كنارم مي ترسم.
از ام اس فقط بخاطر اين كه مجبورم كرد آيندمو عوض كنم خيلي دلخورم چون برام خيلي دردناك بود فكر مي كنم هنوزم از ضربه اش خلاص نشدم.
بي خيال حرفايي كه تو دلم جا مونده
 تشکر شده توسط : movahedi , matinfard
#7
من اون موقعی که دکتر گفت : خوشبختانه توده و تومور منتفیه ولی متاسفانه احتمال ام اس داری !!!!
من خندیدم و دوست همدانشگاهیم که با من اومده بود زد زیر گریه !!!
دکتر اول داشت منو آروم میکرد ! منم دوستمو !!!! بعد دیگه دوتایی داشتیم مرد گنده رو آروم میکردیم !!!
آخرشم رفت از تو گنجه یه آمپول در آورد زد به دوستم ! یه جوری که خودش 5 دقیقه بعد فهمید چی شده !!!!! smiling
بعد آروم شد و بردیمش بیرون ! به دم در نرسیده رفت زیر سرم !
اینم من
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
عشق را به نام درد
و مرا به نام کوچکم صدا بزن
 تشکر شده توسط : fmaki70 , movahedi , سمانه میم
#8
سارا جون مرسی تاپیک جالبی شد
همه میتونن اینجا بگن که برای اولین بار چطوری فهمیدن و وقتی فهمیدن چی شد ؟
... وقتی تبر به جنگل آمد ، درختان فریاد زدند و گفتند :نگاه کنید دسته اش از جنس ماست !!. ... 1213.2

 تشکر شده توسط : sara , movahedi
#9
من چون مثل شماها ام اس ندارم نمیتونم جواب مستقیم بدمconfused2angry2
ولی میتونم حال نزدیکای شماها رو وقتی از ام اس باخبر شدن بفهممsad2sad2
من هم اولش باورم نمیشد ولی بعداً آروم شدم و الان هم اوضاع خیلی خوبهicon_biggrinicon_biggrin
مخصوصاً از وقتی با بچه های این سایت آشنا شدمlove51love51
شخصيت منو با برخوردم اشتباه نگير!
شخصيت من چيزيه كه "من" هستم اما برخوردِ من بستگي به اين داره كه "تو" كي هستي...!
 تشکر شده توسط : movahedi
#10
من روزی که فهمیدم ام اس دارم تمام روزم رو توی حافظیه گذروندم تقریبا گیج گیج شده بودم پر بودم از حرف . پر بودم از سوال. دلم میخواست گریه کنم اما نمی تونستم اصلا نمی تونستم. دچار یه حسرت آنی شده بودم.
"چقدر ابد زمان اندکی ست برای آنکه به کفایت کنارت باشم...
 تشکر شده توسط : movahedi , سمانه میم
  
  • 1(current)
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 10
  • بعدی 


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  مهارت های زندگي با ام.اس - مراقبت از خود Majid 41 29,283 2014/01/22, 03:32 PM
آخرین ارسال: یوسفی نازنین
  تاثير زغال اخته و ميوه هاي بنفش در ام اس nazaninn 15 9,107 2010/12/14, 11:00 PM
آخرین ارسال: mehdi.abdn
  تشخيص مراحل اوليه ام.اس با معاينه چشم fereshteh 0 2,179 2009/09/17, 02:35 PM
آخرین ارسال: fereshteh



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان

علت بوجود آمدن بیماری ام اس چیست