•  قبلی
  • 1
  • 2
  • 3(current)
  • 4
  • 5
  • ...
  • 35
  • بعدی 
امتیاز موضوع:
  • 9 رأی - میانگین امیتازات : 3.22
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
وقتی فهمیدین ام اس دارین چه احساسی پیدا کردین؟(و کی بهتون گفت)
#21
icon_surprisedicon_surprisedicon_surprisedicon_surprisedicon_surprisedicon_surprisedicon_surprisedfoodanddrinkfoodanddrink
هر مشكلي آسان شود از مستي و
ترسم خداي من, ساغر بشود خالي و هشيار بميرم.
 تشکر شده توسط : maedeh , Ali 324 , زهرا59 , نوشا , sara.arsham , هيوا , eglantine
#22
دکتر ترابی وقتی بهم گفت بیماری ام اس باید بیمارستان بستری بشی بیرون از مطب اینقدر گریه کردم و می گفتم خدا رو شکر بالاخره بعد از 2 سال بیماریمو تشخیص دادن خیلی خوشحال بودم با اینکه نمی دونستم این چه بیماریه
 تشکر شده توسط : maedeh , Majid , farkhonde , eglantine
#23
دکترم منو فرستاد پیش استادش تا اون نظرشو بده،وقتی رفتم پیش استاد دکترم چیز خاصی بهم نگفت فقط گفت با دکترت صحبت می کنم برو پیشش.منم به هوای اینکه چیزی نیست خودم تنهایی رفتم پیش دکترم.لحظه ای که گفت مات و مبهوت مونده بودم و فقط دکتر رو نگاه می کردم.سعی کردم خودمو ناراحت نشون ندم ولی فهمید و هی امید بهم میداد.خودمم رفتم خونه به مامان و بابام گفتم.مامانم کارش تا یه هفته فقط گریه بود.بابام هم تا 2 روز قلبش درد میکرد ولی خدا رو شکر بهتر شد.حالا هم زیاد بهش فکر نمی کنم بعضی وقتا یادم میره که ام اس دارم.
خداوندا ، قرارم باش
یارم باش
جهان ، تاریکی ِ محض است
میترسم ؛ کنارم باش . . .
 تشکر شده توسط : maedeh , Majid , najva , farkhonde , eglantine
#24
من چون اوايل عيد دچار حمله شديد شدم و هيچ دكتري نبود و عوارضم رو به يه پرستار گفتم گفت چرا از قبل بهم نگفتي اون ميگفت خدا كنه ام اس نباشه بعد از حدود 10روز كه دكترا تشريف اوردن از سفر پيش يه دكتر رفتم (چشم پزشك)بهش گفتم كه يكي بهم گفته كه شايد ام اس باشه اون هم برام ام ار اي نوشت اورژانسي و من رفتم انجام دادم جواب ام ار اي رو هم بااينكه ريپورتش انگليسي بود منگنه كرده بودن ولي من با ظرافت ريپورت رو در اوردم پايين صفحه داخل پرانتزنوشته شده بود (ms) ومن هم مطمئن شدم ولي نترسيدم البته نترسيدم كه نه خيلي كم ترسيدم ولي به روي خودم نيوردم چون احساس كردم اگر من نشون بدم ميترسم بقيه بيشتر اذيت ميشم وبيشتر ميترسن وبه قولي از همه بيخيال تر من بودم
صبورانه در انتظار زمان بمان، هر چیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب کند، درختان خارج از فصل خود، میوه نمی دهند.
 تشکر شده توسط : maedeh , nahid , najva , Majid , farkhonde , eglantine , ehsank
#25
سال 80 بود، حدود 2-3 ماه مونده بود به کنکور سراسری و من کنکور داشتم
یکی از شیر آب های خونمون خراب شد و تا درست کردنش مجبور بودیم شیر
آب رو محکم ببندیم که آب هدر نره
یه روز که من این شیر آب محکم شده رو باز کردم دستم به شدت درد گرفت و کم کم احساس می کردم داره بی حس میشه تا این که بعد از چند روز دست راستی که می خواستم باهاش کنکور بدم لمس شد و دیگهدر اختیارم نبود...
اول نوار عضله، بعد ام ار آی... هیچ کس بهم نگفت که یه مریضی دارم و من هم به این خیال بودم که مال شیر آبه...
دکتر گفت برای این که خوب شم باید بستری بشم بیمارستان، ولی من زیر بار نرفتم و دکتر بهم 10-15 تا آمپول داد که باید یک روز در میون می زدم...
2-3 روز مونده به کنکور دیگه می تونستم مداد رو دستم بگیرم و به خاطری که می تونستم تو کنکور شرکت کنم خوشحال بودم، ولی چه شرکت کردنی، به سختی دستم نگه می داشتم و سه ماه بود به جای درس خوندن فقط اعصاب خوردی داشتم....
بعد از یه مدت خودم تو اینترنت می گشتم که فهمیدم این علائم ام اس هست و از اون روز به بعد کلی من رو به هم ریخت...
من هنوز نمی خوام قبول کنم ام اس دارم، نمی تونم باهاش کنار بیام...
امیدوارم به زودی راهی برای درمان قطعی همه بیماران پیدا بشه...
 تشکر شده توسط : maedeh , nahid , Majid , farkhonde , sooorooosh , eglantine , sange sabor
#26
اولین علائم من سال 86 از چشمم شروع شد اما اون موقع توی ام آر ای پلاک نبود
اون سال سال اولی بود پشت کنکور بودم...
نزدیک عید بود که چشمم تار شد ودکترم گفت باید بستری شم
منم با نهایت اعتماد به نفس کتابامو بردم بیمارستان اما دریغ از یه جمله که اونجا بخونمicon_cry
دکترم نسبت به کتابهای من آلرژی گرفته بود تا کتاب دستم میدید مثل دزدگیر آژیر میکشید!!!angry
بعدشم مگه چشمم گذاشت من درس بخونم باوجود درد چشمم مثل سیریش چسبیدم به کنکور تا به چیزی که میخوام برسم
تا کنکور 89 که بالاخره پزشکی که دوست داشتم قبول شدمagreement2
اولین ترم پزشکی توی امتحانهای فاینال بلههههههههههههههه
دست و پای راستم بی حس شد!منم میرفتم از استادام میپرسیدم که من یکی رو میشناسم با این علائم به نظرتون چه مریضییه؟
صدبار ازشون شنیدم ام اس بازم گفتم ولشون کن اینا بیخود میگن!!!
بیخیالش شدم تا عیدامسال...یه ام آر ای دیگه و...smiling
دکترم ام آر ای رو که دید چند بار هی سرشو به نشانه کلافگی تکون داد angry2بعد رو به منو مامان بابام کرد دید همه منتظریم فکر کنم بیچاره داشت سکته میکرد دوباره برگشت نتیجه رو یه بار دیگه خوند
برگشت رو به من گفت:تو خودت دکتری میدونی که هرکس باید...
پریدم تو حرفش که دکتر مریضیم؟
چند بار همینجوری اون با دلداری حرف زد منم هی پریدم تو حرفش
بعد یهو رو به من گفت مالتیپل اسکلوروزیس...confused
تا وقتی نگفت ام اس مامان بابام نفهمیدن چرا یهو من افتادم رو ویبرهconfused
خدارو شکر زود خودمو جمع کردم یه قطره اشکم اون روز نریختم؛از فرداشم بیمارستانو...
الهی واسه مامانم بمیرم از مطب که زدیم بیرون یهو زد زیر گریه ؛برگشتم بهش گفتم مگه چی شده اتفاقی نیافتاده که! من که خوبم،خوب هم میمونم چیزیم نیست که!!!! بهم گفت مامان دیگه میخواستی چی بشه که تو بهش بگی اتفاق...?!!!
بازتاب بعدش که گفتن خدا دوست نداشته به پزشکی برسی و الان که رسیدی اینطوری شدی همین الانم واسم عذابه...rolleyes
انقدری که این حرف واسم سخت بود شنیدن خبر ام اس داشتن واسم سخت نبودrolleyes

If you live to be a hundred
I want to live to be
,a hundred minus one day
so I never have to live
love28.without you
 تشکر شده توسط : maedeh , nahid , liliyam , najva , هانیه , Majid , zabih , farkhonde , sooorooosh , eglantine , نسيم , sange sabor , glassheart
#27
من بیماریم با بی حسی سمت چپمو دو بینی عدم تعادل شروع شد یه چیز بگم بخندید عدم تعادلم خیلی زیاد بود طوری که توی دانشگاه همش به این و اون میخوردم مخصوصا به پسرا انقدر خجالت میکشیدم اخه فکر میکردن عمدا بهشون تنه میزنم خودم که خبر نداشتم چمه مامانم جواب ام ای ار رو گرفته بود و برده بود پیش دکتر وقتی اومد خونه خیلی حالش بد بود به من گفت باید بریم شیراز گفتم چرا
؟گفت همینجوری یه حدسایی زده بودم رفتیم شیراز دم در مطب دکتر بهم گفتن زیاد ناراحت نشدم چون نمیدونستم چیه ولی بعدش که فهمیدم کلی گریه کردم الان برام عادی شده وخدارو شکر توپ توپمicon_biggrin
 تشکر شده توسط : maedeh , nahid , Majid , farkhonde , eglantine , sange sabor
#28
من لبم کج شد سمت راست...کلی تلاش کردم تا خانواده متوجه شدن که من لبم کجه laughing3laughing3laughing3laughing3
آخه فقط خودم کشیدگیش رو حس میکردم

خیلی سریع هممه چیز اتفاق افتاد دکتر تو چشام نگاه کرد گفت مولتیپل اسکلروزیس

منم گفتم خب خدا رو شکر چیز بدی نیست فکر میکردم تومو ر دارمlaughing3laughing3

بعدش گفت میدونی ام اسه؟؟

confused


به خود آی,خود تو جان جهانــــــی...













 تشکر شده توسط : maedeh , nahid , Majid , najva , farkhonde , sooorooosh , eglantine , نسيم , hessam , sange sabor
#29
من دکترم بهم هیچی نگفت
عید امسال اینجوری شدم
تعطیلات دکتر نبود
نمیدونستم چمه
وقتی رفتم آمپول بگیرم فهمیدم تو هلال احمر
فقط میتونم بگم خشک شدم
مامانم یه هفته شبا فقط گریه میکرد
بعد دیگه باهاش کنار اومدم تا الان که دیگه تا نیام سایت یادم نیست
 تشکر شده توسط : maedeh , nahid , Majid , farkhonde , sooorooosh , eglantine , نسيم
#30
روزی که من فهمیدم ام اس دارم رو اصلا یادم نمیاد باورتون میشه
من رفتم پالس و برگشتم بعد گشتم تو اینترنت که اصلاً ام اس چی هست confused
الان هم رفته یه گوشه از دنیای بزرگ من نشسته و گاهی جواب سلامشو میدم evilgrin0039.gif
سخت نگیریدagreement2
نبایـــد وایســــم باید بـــرم جلوتـــر
نبـــایـــد وایســـم
نبـــایــــد وایسیـــم
بریم برسیــــم به چیزایی که خواستیــــم
agreement2

 تشکر شده توسط : fireboud , maedeh , BanOoOo , nahid , najva , Majid , farkhonde , ارزو , PAYA , biparva , eglantine , نسيم , sange sabor
  
  •  قبلی
  • 1
  • 2
  • 3(current)
  • 4
  • 5
  • ...
  • 35
  • بعدی 




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
2 مهمان

علت بوجود آمدن بیماری ام اس چیست