2011/05/21, 03:32 PM
نازنين جونم ببخشيد تورو خدا به خدا خيلي خودم هم ناراحت شدم. باور كن اصلا واقعا از دست من خارج بود خيلي هم حرص خوردم چون متنفرم كه اينجوري بدقولي كنم .
عروسي هم اصلا بهم خوش نگذشت از بس دلم مي خواست با بچه ها باشم .دائم به امير مي گفتم الان بچه ها رسيدن الان اينجان الان اونجان ولي خب مجبور بوديم بريم. مهدي جون ممنون كه درك مي كني بازم مرسي از لطفت
همتون محبت داشتين واقعا من شرمنده شدم ببخشيد
ايشالله دفعه بعدي از خجالتتون در ميام



همتون محبت داشتين واقعا من شرمنده شدم ببخشيد




