2013/03/27, 03:07 PM
من خانوادهی همسرم هیچ برخورد بدی نداشتن وقتی فهمیدن من ام اس دارن. تازه همون موقع خیلی مهربونانه دخترشون رو بهم دادن و ماچم کردن.و نظرشون این بود که ام اس یک اسمه مهم اینه که تو خودت اعتقاد داری به این حقیقت که هیچ مشکلی نداری و میخوای زندگی خوبی رو برای دختر ما مهیا کنی.پدر خانمم هم بعدش گفت من بهت ایمان دارم پسرم و از اون موقع من خیلی راحت دارم با خانمم زندگی میکنم و کار میکنم بدون هیچ دوشواری و مُشکلی
.لحظه آخر اومدم پشت دست پدر خانمم رو بوس کنم گرفتم گفت بهت افتخار میکنم سروش از پسره خودم بیشتر دوستت دارم .مادر زنم اشک تو چشماش جمع شد.
(توهمات فانتزی سروش تو رختخوابش تو اتاقش)


(توهمات فانتزی سروش تو رختخوابش تو اتاقش)
