امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات : 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان های کوتاه روانشناسی
#1
سخنانی که به من انگیزه دادند!


یا داستان زنبور های عسل، مورچه ها و عنکبوت ها

این داستان در اوج نا امیدی انگیزه ای دو چندان در من ایجاد کرد. به عبارت دیگر همان چیزی را که به آن نیاز داشتم به من داد.

یکی از آن روز هایی بود که احساس می کردم بار دیگر شکست خورده ام احساس می کردم یک بازنده واقعی هستم و باید به فکر شغل دیگری باشم! من هفته ها کار کردم و بسیار زحمت کشیدم تا انجام یک معامله بزرگ اطمینان حاصل کنم این قرارداد خرید بسیاری از مشکلات زندگی مرا حل می کرد. همه چیز به نظر خوب می رسید و بعد از چند هفته کار سنگین اکنون منتظر نتیجه بودم و با همکارانم درباره این موفقیت بزرگ صحبت می کردیم. و حتی برای خرج کردن پاداشی که از این قرارداد عایدم می شد هم برنامه ریزی کرده بودم.

زنگ تلفن به صدا در آمد مشتری مورد نظر پشت خط بود. قرار بود معامله را نهایی کنیم و من هم با خوشحالی گوشی را برداشتم و منتظر بودم بگوید پول را واریز می کند ولی چیزی که او به من گفت می توانست دارایی شرکت را نابود کند. او به من گفت فقط نیمی از کالایی که دریافت کرده است مورد قبول واقع شده است و پولی بابت این قرار داد پرداخت نخواهد کرد.

گویی دنیا روی سرم خراب شده بود من آنقدر روی این مشتری بزرگ متمرکز شده بودم که از مشتریان دیگر شرکت غافل شده بودم و می دانستم که نه تنها این مشتری را از دست داده ام بلکه درآمد دیگری هم نخواهم داشت. و هزینه زیادی هم روی دستم مانده بود.

گویی دنیا روی سرم خراب شده بود. نتوانستم پشت میزم بشینم، از اتاق بیرون رفتم به سمت دستگاه قهوه رفتم تا قهوه ای بخرم.

خانم نظافت چی در حال تمیز کردن دستگاه قهوه ساز بود. روی یک صندلی نشستم احساس مزخرفی داشتم.

- روز بدی داشتی؟

خانم نظافت چی در حالی که به من نگاه می کرد این را پرسید

من از این حرف او تعجب کردم در حالیکه به او خیره شده بودم گفتم:

- آره واقعا حق با شماست

او پرسید:

- موضوع چیه؟

او خانمی بود با نگاهی مهربان و مادرانه. من سالها بود که او را آن دور و بر می دیدم اما حتی یک کلمه هم با او صحبت نکرده بودم. ولی ناگهان متوجه شدم داستان خودم را تمام و کمال برای او تعریف کرده ام. با اشتیاق به من گوش داد تمیز کردن ماشین قهوه را تمام کرد. آنگاه گفت:

- این حرف ها منو به یاد پدرم انداخت. او هم مانند تو یک فروشنده بود اما مانند تو آنقدر ها هم خوش شانس نبود که برای خودش اتاقی در یک شرکت بزرگ داشته باشد. بلکه از شهری به شهر دیگر می رفت و همیشه با یک ساک بزرگ در حال مسافرت بود. چند هفته ناپدید می شد و با یک ساک خالی و مقداری پول بر می گشت. و با مهربانی تک تک ما را در آغوش می کشید.

من به او نگاه کردم، نمی دانستم منظورش از این حرف ها چیست. او ادامه داد:

- اما اوقاتی هم بود که پدرم نمی توانست چیزی بفروشد از شهری به شهر دیگر رفته بود ولی با دست خالی برگشته بود. یکی از آنها قبل از کریسمس بود و او به ما که آن موقع بچه های کوچکی بودیم می گفت که از هدیه کریسمس خبری نیست. و باید به هدایایی کوچک قناعت می کردیم. ما خیلی ناراحت شدیم بعد از این همه انتظار دیگر خبری از هدیه کریسمس نبود. او ما را دور هم حمع کرد و داستانی برای ما تعریف کرد که من هیچگاه آن داستان را فراموش نمی کنم. او از همه ما پرسید شما چه حیوانی را دوست دارید. پاسخ من گربه بود برادر بزرگترم سگ ها را دوست داشت و برادر کوچکترم هم عاشق اسب های کوتوله بود. بعد او پرسید آیا می خواهید بدانید من چه حیواناتی را تحسین می کنم؟ و البته پاسخ ما مثبت بود. او مورچه ها، زنبور های عسل و عنکبوت ها را تحسین می کرد.

من ابرو هایم را بالا انداختم و به خانم نظافت چی نگاهی کردم. و او لبخندی زد و ادامه داد.

- البته در آن لحظه ما با او موافق نبودیم چرا او باید از این حشرات خوشش بیاید آنها نیش می زنند، گاز می گیرند یا زشت هستند. وقتی این را از پدرم پرسیدم او چیزی گفت که نظرم درباره این حشرات عوض شد.

او گفت زنبور عسل را دوست دارم چون وقتی که یک خرس کندوی آنها را خراب می کند و عسل آنها را می دزد، آنها کندوی خود را بازسازی می کنند و عسل بیشتری تولید می کنند. و او مورچه ها را دوست داشت چون اگر همان خرس لانه آنها را خراب می کرد بلافاصله لانه خود را از نو می سازند. یک ماموریت گروهی جدید برای یک هدف مشترک. و او عنکبوت ها را دوست داشت چون وقتی که تار عنکبوتشان از بین می رود به سرعت آنرا ترمیم می کنند یا یک تار جدید می تنند محکمتر از قبلی.

پدرم درسی را که ار این حشرات کوچک آموخته بود به ما یاد داد. جهانی که ما را در بر گرفته گاه چیزی را که مدت ها برایش زحمت کشیده ایم و با دقت فراوان ساخته ایم به لحظه ای ویران می کند اما اگر ما آماده باشیم که دوباره از صفر شروع کنیم هیچ چیز جلو دار ما نیست. و بالاخره نتیجه ارزشمندی بدست خواهیم آورد. فقط باید از نو شروع کرد هر بار از دفعه قبل بهتر.

سپس خانم نظافت چی سری تکان داد و بلند شد چرخ دستی اش را هل داد و از من دور شد.

من مدتی آنجا نشستم و به آنچه که او گفته بود فکر کردم. سپس بلند شدم و به سمت دفتر کارم رفتم و شروع به کار کردم اما این بار با امید و شور و شوق بیشتری کار می کردم و خود را برای چک بعدی آماده می کردم.

ترجمه: علی یزدی مقدم

با مشکلات مثبت برخورد کنیم


این حکایت درباره مرد کشاورزی بود که یک قاطر پیر داشت. قاطر در گودال آبی افتاد مرد کشاورز سر و صدای قاطر را شنید و متوجه قضیه شد. کشاورز بالای سر او رسید و پس از اینکه خوب همه چیز را ارزیابی کرد فکر کرد نه قاطر و نه گودال آب هیچکدام آنقدر ارزش ندارند که بخواهد برای آنها هزینه زیادی بکند. بنابراین همسایه خود را خبر کرد و به کمک هم تصمیم گرفتند قاطر بیچاره را در همان گودال آب دفن کنند.

وقتی که آنها برای پر کردن گودال آمده بودند قاطر بیچاره از هوش رفته بود. اما همینکه آنها مشغول بیل زدن بودند و خاک داخل گودال می ریختند مقداری از آن خاک پشت حیوان می ریخت و نا خود آگاه تکان می خورد. این صحنه چیزی را به فکر کشاورز انداخت هر وقت که از قاطر برای جمع آوری فضولات استفاده می کرد و مقداری از آن پشت او می ریخت قاطر خود را تکان می داد و یک قدم به جلو بر می داشت. ناگهان چشمانش برق زد و فریاد زد: اون خودشو تکون می ده و یک قدم میاد بالا!

سپس یک بیل خاک برداشت و پشت قاطر ریخت قاطر به عادت همیشه خود را تکان داد و یک قدم بالا آمد یک بیل دیگر و قاطر قدمی دیگر همینطور این کار تکرار شد این کار به نظر مانند شکنجه می آمد و می شد خستگی و ناتوانی جیوان بیجاره را در حرکاتش دید. اما فاطر پیر به حرکات خود ادامه می داد خود را تکان می داد و قدم بر می داشت. و خاکی که برای دفن کردنش آورده بودند حالا تبدیل شده بود به تکیه گاهی تا قدمی بالاتر بردارد.

خیلی طول نکشید که قاطر پیر خسته و ناتوان شد ولی این وقتی بود که از دیواره گودال بالا آمده بود. آنچه که به نظر می رسید برای دفن کردن او به کار می رود به کمک او آمد و جانش را نجات داد. و فقط به خاطر روشی که با مصیبت روبرو شده بود توانست نجات پیدا کند.

زندگی این است اگر با مشکلات خود روبرو شویم و به آنها به صورتی مثبت پاسخ دهیم، و در برابر سختی ها، تلخی ها تسلیم نشویم یا خود را سرزنش نکنیم و بدنبال مقصر نگردیم آنگاه است متوجه می شویم چه توانایی برای برداشتن مشکلات در وجود ما هست توانایی که تا به حال به آن بی توجه بوده ایم.

ترجمه: علی یزدی مقدم
ام اس شاید مسیر را برایمان ناهموار کند، اما مانع حرکتمان نخواهد شد
[تصویر:  1927b880db2a9f321.jpg]

 تشکر شده توسط : رامنا , reach usa , محدثه , shahrzad.s , Arezu Esmaeili , بیخیال , nilo0far , goli61 , BABA , rashvand-cinnagen , nojan.mrs01 , pariya1361
#2
رؤياي خود را دنبال كن


من دوستي به نام مانتي رابرتز دارم كه يك مزرعه پرورش اسب دارد.

يك روز كه در حال صحبت بوديم او داستاني را براي من نقل كرد. داستان پسري كه فرزند يك تعليم دهنده اسب دوره گرد بوده كه از اصطبلي به اصطبل ديگر، از مسابقه اي به مسابقه ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر مي رفت تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراين درس خواندن آن پسر در دبيرستان مرتباً با وقفه مواجه مي شد وقتيكه سال آخر دبيرستان بود از او خواسته شد تا در يك صفحه بنويسيد تا در آينده مي خواهد كه و چه كاره باشد.

آن شب او هفت صفحه در توصيف هدف خود يعني داشتن يك مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره رؤياي خود با تمام جزئياتش نوشت و حتي يك شكل از يك مزرعه 200 جريبي كه در آن محل ساختمانها و اصطبلها و مسير مسابقه مشخص شده بود كشيد. و سپس نقشه يك ساختممان 370 متر مربعي را كشيد كه در مزرعه 200 جريبي او واقع شده بود.

او تمام آرزوهاي خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم داد. دو روز بعد نوشته هايش به دست خودش بازگشت در صفحه اول يك F (نمره بسيار پايين) با رنگ قرمز نوشته شده بود. با يك توجه كه نوشته بود «بعد از كلاس بيا پيش من». پسر با صفحات حاوي رؤياهايش به ديدن معلم خود رفت و از او پرسيد چرا نمره اش F شده است؟

معلم در پاسخ به او گفت اين يك رؤياي غير واقعي براي پسري در شرايط توست. تو فرزند يك خانواده دوره گرد از خانواده سطح پاييني هستي! و هيچ سرمايه اي نداري براي داشتن يك مزرعه پرورش اسب مقدار زيادي پول لازم است. تو بايد يك زمين و اسبهايي با نژاد اصيل بخري و آنها را تكثير كني كه همه اينها مقدار زيادي پول لازم دارد. براي انجام چنين كاري هيچ راهي وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه كرد: اگر تو دوباره با واقع گرايي بيشتري اين مطالب را بنويسي من هم در نمره تو تجديد نظر مي كنم.

پسر به خانه رفت و مدت طولاني در اين مورد فكر كرد و از پدرش در اين باره كمك خواست ولي پدرش به او گفت ببين پسرم تو بايد خودت اين كار را تمام كني و از ذهن خودت كمك بگيري. البته من مي دانم كه اين تصميم بزرگي براي توست.

بالاخره بعد از يك هفته كلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هيچ تغييري به معلمش برگرداند و به معلمش گفت تو مي تواني نمره F را براي من نگه داري و من هم رؤياي خود را براي خودم نگه مي دارم.

بله آن پسر مانتي بود. او اكنون يك مزرعه اسب 200 جريبي دارد و در حالي اين داستان را تعريف مي كرد كه در خانه 370 متر مربعي خود نشسته بود. مانتي ادامه داد. من هنوز آن ورق كاغذها را دارم. او اضافه كرد بهترين قسمت داستان اينجاست كه دو تابستان پيش همان معلم دبيرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه اسب من براي يك تور يك هفته اي آورد. وقتي كه معلم قديمي داشت آنجا را ترك مي كرد گفت من معلم تو بودم من سارق رؤياي تو بودم. در آن سالها من رؤياي بچه هاي زيادي را دزديدم اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودي كه رؤياي خود را نگه داري.

اجازه ندهيد هيچ كس رؤياي شما را بدزدد از قلب خود فرمان بگيريد.
(نويسنده: بك كانفيلد-ترجمه: علی یزدی مقدم)
ام اس شاید مسیر را برایمان ناهموار کند، اما مانع حرکتمان نخواهد شد
[تصویر:  1927b880db2a9f321.jpg]

 تشکر شده توسط : neda.n , Arezu Esmaeili , بیخیال , mehdisalimi , موناامیدوار , rashvand-cinnagen , nojan.mrs01 , pariya1361
#3
نگاه مثبت به زندگی در سخت ترین شرایط


هیج وقت دکتر ها نفهمیدند که چرا جسیکا در لحظه تولد دست نداشت. خودش هم نمیداند اما زندگی کردنش، آنهم بدون دست برای ما آدم

ها حاوی پیامی است که کاملا گویاست ... جسیکا کاکس متولد 1983 در آریزونای آمریکا اولین شخصی بود که مجوز خلبانی بدون دست در

جهان را کسب کرد. او همچنین به عنوان اولین دارنده کمربند سیاه در تکواندو است. جسیکا در حال حاضر دارای مدرک کارشناسی در رشته

روانشناسی از دانشگاه آریزونا ست و به عنوان سخنران انگیزشی فعالیت می کند. جسیکا بر این باور است که با ترکیب خلاقیت، پایداری،

شهامت و بی باکی، هیچ چیز غیر ممکن نیست.

او از همان لحظه اول بدون دست پا به دنیای ما گذاشت

جسیکا


بدون دست هم میتوان رشد کرد و بزرگ شد

میتوان سخت ترین کارها را انجام داد حتی اگر به نظر غیر ممکن باشند

نداشتن دو دست مانعی برای ورزش مورد علاقه ایجاد نمی كند

بدون دست هم میتوان زیبایی را تجربه كرد و هم با زشتی جنگید

برای پرواز کردن دست ها کار ساز نیست. برای پرواز بال میخواهی و جسیکا بالهایش را در اراده خود دارد

داستان زندگی و روزمرگی همچنان ادامه دارد. پس چرا مبارزه نکنی؟

كارها و علاقه مندی های دیگر را نیز نمی توان به فراموشی سپرد

بدون دست هم میتوان پرواز کرد. اما من که دست دارم چی؟ آیا من هم اراده آهنین و روح پرواز را دارم؟

جسیکا



او هم میتواند در برابر ناملایمات دنیا از خودش دفاع کند

جسیکا

می توان با دست هایی که اصلا وجود ندارند دیگران را در آغوش گرفت و برایشان از راز های سر به مهر و تقدیر های تغییر ناپذیر سخن گفت.

وقت آن است که باور کنیم یک معلول جسمی هم میتواند در مسابقه دو صد متر المپیک مــدال طلا را به گردن بیاویزد. وقت آن است که چشم

ها را باز کنیم و با جرات به مبارزه با دنیا برخیزیم. عکس های جسیکا با ما سخن میگویند. به پاس تمام لحظات عمر می توان به زندگی لبخند

زد و به هر شكل ممكن - از جمله ایجاد حس اعتماد به نفس - به راز خواستن و توانستن پی برد!
یادت را از من نگیر،بگذار من هم مثل سهراب بگویم:دلخوشی ها کم نیست!!!Angel
 تشکر شده توسط : ورپریده , بیخیال , paeazan , rashvand-cinnagen , nojan.mrs01 , pariya1361
#4
بال هایی برای پرواز

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است. این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد. صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد. پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟
کشاورز که ترسیده بود گفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

نکته: شاخه های ترس را که بدان چسبیده اید ویران کنید وخود را برای پرواز رها سازید.

Inspiring Short Story
Wings To Fly
Once there was a king who received a gift of two magnificent falcons They were peregrine falcons, the most beautiful birds he had ever seen. He gave the precious birds to his head falconer to be trained.
Months passed and one day the head falconer informed the king that though one of the falcons was flying majestically, soaring high in the sky, the other bird had not moved from its branch since the day it had arrived.
The king summoned healers and sorcerers from all the land to tend to the falcon, but no one could make the bird fly. He presented the task to the member of his court, but the next day, the king saw through the palace window that the bird had still not moved from its perch. Having tried everything else, the king thought to himself, "May be I need someone more familiar with the countryside to understand the nature of this problem." So he cried out to his court, "Go and get a farmer."
In the morning, the king was thrilled to see the falcon soaring high above the palace gardens. He said to his court, "Bring me the doer of this miracle."
The court quickly located the farmer, who came and stood before the king. The king asked him, "How did you make the falcon fly?"
With his head bowed, the farmer said to the king, " It was very easy, your highness. I simply cut the branch where the bird was sitting."
We are all made to fly, to realize our incredible potential as human beings. But instead of doing that, we sit on our branches, clinging to the things that are familiar to us. The possibilities are endless, but for most of us, they remain undiscovered. We conform to the familiar, the comfortable, the mundane. So for the most part, our lives are mediocre instead of exciting, thrilling and fulfilling.
So let us learn to destroy the branch of fear we cling to and free ourselves to the glory of flight.
ام اس شاید مسیر را برایمان ناهموار کند، اما مانع حرکتمان نخواهد شد
[تصویر:  1927b880db2a9f321.jpg]

 تشکر شده توسط : محبوب64 , عسل راد , mahdie , Kamyar , رهاورد , مریییم , موناامیدوار , مریم 63 , H-tanha , rashvand-cinnagen , nojan.mrs01 , pariya1361
#5
خيلي مطالب اميدبخش دوس دارم،مرسيBlush
به هر ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺁﺳﯿﺒﯽ ﮐﻨﯽ ﺁﻥ ﭼﯿﺰ ﺟﺎﻥ ﮔﯿﺮﺩ ، ﭼﻨﺎﻥ ﮔﺮﺩﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻋﺸﻘﺶ ﺑﺨﯿﺰﺩ ﺻﺪ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﯽ،
ﻣﺮﻭﺡ ﮐﻦ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻝ ﺗﻨﮓ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ، ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ساز زندان را بر اين ارواح زنداني،
 تشکر شده توسط : paeazan , رهاورد , rashvand-cinnagen , nojan.mrs01 , pariya1361
#6
خیلی خیلی عالی بود مصداق تربیت کردن لوس بچه های انسان که اصلا نمیخوان کاری انجام بدن و والدین میتونن شرایط رو طوری کنن بچه بره سراغ زندگیش

20
 تشکر شده توسط : nojan.mrs01 , pariya1361
#7
بسی لذت بردیمagreement2
مرسی بچه‌هاicon_question
خدایا شکرت....
 تشکر شده توسط : paeazan , nojan.mrs01 , pariya1361
#8
چه زیبا بود....خوشمان آمدagreement2
چون میگذرد غمی نیست
 تشکر شده توسط : paeazan , nojan.mrs01 , pariya1361
#9
روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم.
ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین از محل پارک پرید وسط جاده درست جلوی ما .
رانندهء تاکسی من محکم ترمز گرفت ، طوریکه سرش با فرمون برخورد کرد.
ماشین سُر خورد ، ولی نهایتاً به فاصله چند سانتیمتراز اون ماشین متوقف شد! ناگهان راننده اون ماشین سرش رو بیرون آورد و شروع کرد به فحاشی و فریاد زدن به طرف ما.
امـّا راننده تاکسی من ، فقط لبخند زد و برای اون شخص دست تکون داد وخیلی دوستانه برخورد کرد.با تعجب ازش پرسیدم : چرا شما این رفتار رو کردین؟!
مرتیکه نزدیک بود ماشین رو از بین ببره و ما رابه کشتن بده !
اینجا بود که راننده تاکسی درسی رو به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و نخواهم کرد : (( قانون کامیون حمل زباله ))
اون توضیح داد که : خیلی از آدما مثل کامیون های حمل زباله هستن .
وجود اونا ، سرشار از آشغال ، ناکامی و خشم ، و پُر از نا اُمیدیه ؛
وقتی آشغال در اعماق وجودشون تلنبار می شه ، دنبال جایی میگردن تا اونرو تخلیه کنن و گاهی اوقات ممکنه روی شما خالی کنن .به خودتون نگیرین . فقط لبخند بزنین ، دست تکون بدین ، و براشون آرزوی خیر کنین ، و برین !
آشغال های اونا رو نگیرین تا مجبوربشید روی بقیه اطرافیانتون تو منزل ، سرکار، یا توی خیابون پخش کنید.

حرف آخر اینه که افراد موفق اجازه نمی دن که کامیون های آشغال دیگران ، روزقشنگشون رو خراب کـُـنه و باعث ناراحتی اونها بشه.
زندگی خیلی کوتاهتر از اونه که صبح با تأسف از خواب بیدار شین ، و شب با حسرت به رختخواب برین!
از این رو ؛ افرادی رو که با شما خوب رفتار می کنن دوست داشته باشین و برای اونهایی که رفتار نامناسبی دارن دُعا کنین .
" زندگی ده درصدش چیزیه که شما می سازین و نود درصدش ، نحوه برداشت شماست! "
icon_question
خدا مرا مورد لطفش قرارداده...
 تشکر شده توسط : عسل راد , elhamtanha , ابراهیم , web1001 , BABA , rashvand-cinnagen , nojan.mrs01 , pariya1361
#10
جالب بود ممنون
عشق اگر عشق باشد
زمان حرف احمقانه ای است logo2
 تشکر شده توسط : Exhautless , nojan.mrs01 , pariya1361
  


موضوع های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  روانشناسی افراد از روی لباس booshveg 19 7,721 2014/01/14, 10:26 AM
آخرین ارسال: omidaneh
  عجیب‌ترین آزمایش روانشناسی برای خانم‌ها !!!! shahrzad.s 4 2,841 2012/12/19, 03:24 PM
آخرین ارسال: najva



کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع:
1 مهمان