وبسایت تخصصی ام اس سنتر | بیماری ام اس | مرجع تخصصی ام اس
ازدواج و ام اس - نسخه قابل چاپ

+- وبسایت تخصصی ام اس سنتر | بیماری ام اس | مرجع تخصصی ام اس (https://mscenter.ir)
+-- انجمن: ام اس (https://mscenter.ir/Forum-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3)
+--- انجمن: بحث هاي تخصصي اعضا (https://mscenter.ir/Forum-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5%D9%8A-%D8%A7%D8%B9%D8%B6%D8%A7)
+--- موضوع: ازدواج و ام اس (/Thread-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%88-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3)

صفحه ها: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201 202 203 204 205 206 207 208 209 210 211 212 213 214 215 216 217 218 219 220 221 222 223 224 225 226 227 228 229 230 231 232 233 234 235 236 237 238 239 240 241 242 243 244 245 246 247 248 249 250 251 252 253 254 255 256 257 258 259 260 261 262 263 264 265 266 267 268 269 270 271 272 273 274 275 276 277 278 279 280 281 282 283 284 285 286 287 288 289 290 291 292 293 294 295 296 297 298 299 300 301 302 303 304 305 306 307 308 309 310 311 312 313 314 315 316 317 318 319 320 321 322 323 324 325 326 327 328 329 330 331 332 333 334 335 336 337 338 339 340 341 342 343 344 345 346 347 348 349 350 351 352 353 354 355 356 357 358 359 360 361 362 363 364 365 366 367 368 369 370 371 372 373 374 375 376 377 378 379 380 381 382 383 384 385 386 387 388 389 390 391 392 393 394 395 396 397 398 399 400 401 402 403 404 405 406 407 408 409 410 411 412 413 414 415 416 417 418 419 420 421 422 423 424 425 426 427 428 429 430


RE: ازدواج - TootFarangi - 2011/09/08

(این متن ربطی به ازدواج نداره )


آقای فرشید من دیدم لینک گذاشتین گفتم حتما وبلاگ دارین شما هم بازش کردم دیدم آ آ آ آ آ آ آ آ آ Confused یک آن قلبم افتاد کف پام ترسیدم راستش laughing3 اون عکس خودتونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه یکی هست تو پارک میاد واسه خودش میدوئه من واسه خودم ولی خیلی شبیه شماست smiling اگر اینجا بودین که کلن مشکوک می شدم خداروشکر نیستین اینجا والا یقه اون بنده خدا رو میرفتم میگرفتم :60:


RE: ازدواج - زهرا59 - 2011/09/08

من خدا رو شكر ميكنم كه ازدواج نكردم چون اگه اين اتفاق مي افتاد موقعي كه بيماريم عود كرد احتمال اينكه شوهرم منو كادو پيچم كنه و بفرسته خونه بابم زياد بود چون نه تحمل مريضي دارن نه تحمل مخارج سنگينو البته استثناء وجود داره و چون هيچ كس دلسوز تر از پدر و مادر نيست اونا توي هر شرايطي كه هستيم ما رو دوستمون دارن و حمايتمون ميكنن



RE: ازدواج - Aynaz - 2011/09/08

دوستان به نظر من این بحث رو که آیا باید به طرف مقابل در مورد بیماریمون بگیم رو تموم کنیم..خب معلومه که باید بدونه..حق داره بدونه..زندگی مشترک باید با صداقت شروع بشه نه دروغ و کلک و ترس ولرز واسترس! به جاش باید یاد بگیریم چه جوری بهش بگیم؟در مقابل رفتاراش چه غکس العملی باید نشون بدیم؟ فکرکنم اکثرا با این مسئله مشکل دارن من جمله خودم


RE: ازدواج - reyhaneh - 2011/09/09

آره مهم چطوری گفتنه اصلا ً مسأله ی اصلی همینه من خودم ام اس ندارم ولی خب مسأله ی دیگه ای دارم هنوزم که هنوزه نمی تونم بگم خودش یه چیزایی می فهمه


RE: ازدواج - پویش - 2011/09/09

(2010/09/18, 12:02 PM)maryamm نوشته است: نه نبوی نگفته که

همکارش هردفعه تو لیزر میگه

میگه تو از خونتون بیای بیرون کلی از مشکلاتت حل میشه

مریم جون سلام،وضعیت خونتون رونمی دونم ونمیدونم چرا این پیشنهادروبهت دادنداما اگر به دلایلی در خونه آرامش لازم را نداری توصیه می کنم برای امر ازدواج دقت لازم را داشته باشی نه اینکه برای فرار از اون شرایط خدای نکرده از چاله در بیایی به چاه بیفتیangry2angry2angry2دقت لازم را داشته باشSmileSmileSmileشایدم به دلیل خونه نشینی وانزوا چنین پیشنهادی را بشما داده اند که در اون موردهم میتونین با فعالیت های دیگر وحضور در اجتماع روحیه خودت را تغییر بدی که در بهبود بیماری بسیار موثرهlove51love51love51love51smilingsmilingsmilingاما در مجموع با ازدواج مخالف نباشangryangryهرچندبیمارهستی شرایط را بسنج وطرف مقابلت را خوب بشناس اگر قابل اعتمادیافتی وشرایطت را پذیرفت بخدا توکل کن واقدام نماhappy0065.gifhappy0065.gifhappy0065.gifزیرا داشتن یک همدم مناسب وهمدل در زندگی برای عبور از سختی ها نعمت استsmilingsmilingsmilingخدا به همه ارزانی بداردinnocent0001.gifinnocent0001.gifمخصوصا همه دوستان عزیزام اسیlove51love51love51icon_questionicon_questionicon_question
(2010/12/06, 02:07 PM)earth نوشته است: هي فكر كردم اينو كجا بگذارم ديدم اينجا جاي خوبيه شايد بي ربط نباشه.
وقتى پاى عشق به میان مى آید، وقتى بنا بر این گذاشته مى شود كه خوبى رابا خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقتاست كه بناى زندگى براساس همان پیمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود،پایه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنایى ووفادارى از یاد نمى رود و براى همیشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت استكه سربالایى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آید.
آمنه شیخ زنىاست روستایى كه سالهاست با عشق و امید به آینده و توكل به خدا نشسته و ذرهو ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اشگذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زیبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گوید: من و موسى هرچند فامیل بودیم ولى زیادهمدیگر را نمى دیدیم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى ازپنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسىدر سایه این سخت گیرى ها خودش را با شرایط وفق مى داد و در كار كشاورزى ودامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همین خاطر از كودكىآنقدر گرفتار بود كه كمتر دیده مى شد. یادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا راترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به یاد عشق مى افتد وروزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.
یادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه مامى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خیلىكم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤولیت زندگى بربیاید من تا قبل ازخواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولین بار عاشقشدم اما به علت احترام و حیایى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كردهبودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در میانهمه زبانزد بود. با اینكه سختى زیاد كشیده بود ولى در سایه این سختى هاخوب پرورش پیدا كرده بود.برق در چشمان آمنه مى درخشد یك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبتبدهیم. من و موسى ازدواج كردیم و یك سال و نیم بعد من با او به اسلامشهرآمدم. موسى در یك خشكشویى كار مى كرد.موسى خیلى با من مهربان بود. از محلكارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بیرون مى برد به خاطر اینكه ازخانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زیادى مى كرد. مى گفتهرچه دوست دارى براى خودت تهیه كن برایم هدیه مى خرید، تمام تلاش موسى اینبود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزیدن را در آنسالها یاد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنیا آمد او مثل یك مادربه من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردممادرم در كنارم است و هیچ مشكلى ندارم.
خوشبختى من با تولد فرزند دومما بیشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در یك شركت سرایدار شد این باعث شدكه من و او وقت بیشترى در كنار هم داشته باشیم. همان موقع با پس اندازى كهكرده بودیم خانه نیمه سازى خرید كه تنها زیرزمین آن ساخته شده بود، هرچنداین زمین در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بودیم.
زن به دو سال قبل برمى گردد به یاد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بیرون رفته بودند ولى...
شهریورسال ۸۲ و روز نیمه شعبان بود. براى عروسى یكى از بستگان باید به قزوینمى رفتیم. با موسى و بچه ها سوار موتورسیكلت شدیم. هوا كم كم داشت تاریكمى شد. بعد از پمپ بنزین در اتوبان در یك لحظه مینى بوس به طرف ما منحرفشد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت بهطرف حاشیه منحرف شدیم. موسى براى اینكه اتفاقى براى ما نیفتد موتور را رهانكرد من و بچه ها روى زمین پرت شدیم و او محكم به گاردریل برخورد كرد. بااینكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دویدم. او با صورت روى زمین افتاده وخون اطرافش را گرفته بود. از زانویش خون فوران مى كرد. با چادرم زانویش رابستم. سرش را بلند كردم، نمى دانید چه حالى شدم. نیمى از صورت موسى نابودشده بود. موسى دیگر بینى نداشت. یعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوشبود و من در حال بى هوشى. نمى توانستم باور كنم. یك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببیند. روسرى از سر او برداشتم و روىصورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگاست. پلیس آمد و گفت باید صبر كنى تا آمبولانس بیاید. گریه مى كردم. چادرعروسى را روى زمین پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتیم بهمأمور پلیس گفتم: نگذار بچه هایم یتیم شوند. موسى را در ماشین پلیسگذاشتیم و به طرف بیمارستان شهید رجایى قزوین راه افتادیم. پزشكان او رادر آن حال كه دیدند گفتند زنده نمى ماند ولى با این حال او را به اتاق عملبردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زیر حنجرهاو را شكافتند و چشمش را تخلیه كردند. موسى دیگر صورت نداشت. به من گفتندباید پاى او را هم قطع كنیم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.

خدایا من به عشق این مرد از روستا به تهران آمدم در این شهر غریب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدایا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ایستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدایا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هایش را جبران كنم.
موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را دید گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند دیگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟
روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگریزه ها از آن بیرون برود. موسى را به تهران آوردیم هیچ بیمارستانى او را پذیرش نمى كرد، مى گفتند فایده ندارد، مى گفتند باید ۳۰ میلیون تومان به حساب بیمارستان بریزى.
بالاخره با وساطت یك پزشك موسى در بیمارستانى بسترى شد. یك متخصص بعد از معاینه موسى گفت باید فوراً یك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند.
تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برایش خواندم. از عشق و تنهایى ام برایش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اینكه بلایى سر من و بچه ها نیاید خودش را فداكرده است. در یك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدایش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هایم مى ریخت و من به خاطر اینكه خدا نور امید را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خریدم. موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بینى اش به شدت آسیب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زدیم. همان موقع در پاى او پلاتین گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پایین تخت موسى پتویى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اینكه اگر موسى در نیمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر دیگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببینند. یكبار یكى از آنها گفت: ما با این شغل و درآمد و موقعیت هیچوقت این قدر مورد توجه نبوده ایم. خوشا به حال شوهرت كه اینقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شاید شما هیچوقت مثل موسى خوب نبوده اید. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بینى و نه كام. هوا مستقیم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عمیق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اینكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشیدم مبادا كه عكس خودش را در شیشه ببیند. یك روز با اصرار گفت: آمنه یك آینه به من بده.
در یك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اینكه آینه بدهم باید به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از دیدن چهره ات نباید ناراحت شوى و امیدت را ازدست بدهى. مهم این است كه براى من هیچ چیز عوض نشده است.

موسى آینه را گرفت. چند دقیقه شوكه شد و بعد شروع به گریه كرد. روى صورتش دست مى كشید. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.
به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه باید ادامه اش بدهیم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هایم را ندیده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هایت را ببینم.

یکی از پزشكان براى بینى اوپیوندى زد آنها مى خواستند از این طریق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواندحرف بزند. دعا مى كردم پیوندبگیرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چیزى بخورد. خوشحال بودم كه او دیگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.
۵ ماه و نیم طول كشید تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفیف زیاد هزینه بیمارستان را ۸ میلیون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كردیم و به خانه برگشتیم. موسى دیگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زیرزمین مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پیدا مى كرد. ۴۰ كیلو وزنش را از دست داده بود. یك سال و نیم گذشت و موسى دیگر نمى توانست به این وضعیت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى باید زندگى مى كرد. روحیه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نیمه شب پایش را ورزش مى دهم. گاهى گریه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بینى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هایش هیچكس را ندارد. مى دانم...
زن ساكت مى شود. دو مروارید بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمین هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام این مشكلات از سال قبل براى اینكه مرد زندگى اش باور كند. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بیمه مى گیرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.عكس ها را گرفتم مى خواهم بروم كه موسى مى گوید:
- این زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بیرون مى رفتم و براى راحتى این زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.
این واقعیت زندگی است،هیچ چیز این دنیا به کسی وفا نکرده(ثروت،زیبایی،سلامتی و...)پس باید به زندگی امیدوار بود ودر سخت ترین شرایط امید به زندگی راازدست نداد البته با شناسایی ارزشهایی چون صداقت ،محبت و....وتکیه بر آنهابا توکل بخداhappy0065.gifhappy0065.gifولی داشتن یک مونس وهمراه مهمهsmilingsmilingخدا به همتون بدهicon_biggrinicon_biggrinicon_biggrin

(2010/12/06, 04:28 PM)ليلي نوشته است: سلام من نميدونم اين بحث چندوقته مطرح شده.پسرا رو نميدونم ولي فكر كنم دختري كه ام اس داره حتي اگه دلش بخواد ازدواج كنه نياز به معجزه داره.چون ام اس اسمش ترسناكتر از خودشه.نياز نيست ما تصميم به ازدواج بگيريم كسي حاضر نيست با ما ازدواج كنه.من قبل از مريضي انقدر به ازدواج فكر نميكردم اما الان كه ميبينم نميشه فكرمو خيلي درگير كرده

زیادبهش فکرنکن عزیز ،خودت وزندگیت رابخدابسپار ومصلحت زندگیت را از خدابخواه،انشالله بهترین شرایط زندگی برایت فراهم شود.icon_questionicon_questionicon_questionicon_questionicon_question
(2010/12/14, 09:16 PM)Milo نوشته است: داستان تون رو خوندم ، زیبا بود . من نظر نمی دم راجع به چیزی ، نیاز یه نظر دادن نیست ، تو این انجمن مجازی خیلی از دوستان هستند که همه مشکلات زندگی شون رو می نویسن به پای خدا و همه موفقیت هاشون رو می گذارن به حساب خودشون ، پس بحثی نیست ...

*******
من بیمارم ، تقصیر خدا ئه که من رو بیمار کرده ، من مجبورم به دلیل بیماری تنها بمونم ، من نمی تونم خوشبخت باشم ، اصلا مگر ما خالق هم داریم ؟ چندین ساله که اصلا اسم خدا رو نمیارم و ازش چیزی نمی خوام چون می دونم چیزی به اسم خدا وجود خارجی نداره ، من اگر بخوام پیشرفت کنم خودم تلاش می کنم و به موفقیت میرسم ، خدا ؟؟؟ کی میگه اون من رو به اوج میرسونه ؟ من خودم به اوج میرسم نه به کمک اون ...
چرا باید از یکی کمک بخوام و حرفش رو بزنم که وجود نداره ؟ خدا من رو بدبخت کرد چرا باید ازش تشکر کنم ؟ تشکر کنم که بیمارم کرد ؟ تشکر کنم که بیچاره ام ؟ تشکر کنم که ... ؟؟؟
خوب اون فقط هست که من رو اذیت کنه نه اینکه کمکم کنه ، پس من نمی خوامش و تا عمر دارم حتی اسمش رو هم نمیارم ...

********

پ.ن : اینا حرف های من نیست
***********
منکه اصلا این حرفها روقبول ندارم،البته که خدا هست!!خدا همه بندهاش را دوست داره بیشتراز یه مادر!!!این را از الطاف بی پایانش فهمیدمlove51love51love51love51منهم از داشتن خدای مهربونی که همیشه بفکرمه خوشحالم وبه اون افتخار میکنم.حتی در سخت ترین شرایط بیماریم هم خودم را غرق در الطافش دانسته وهمیشه شکر نعمتهاش را بجا آوردم؛همیشه خواستم بتونم بنده خوبی براش باشم وفرزند خوبی برای پدر ومادرمWinkWinkخدایا از همه چیز ممنونlove51love51love51love51


RE: ازدواج - پویش - 2011/09/09

(2011/01/17, 01:25 PM)arash32 نوشته است: سلام بچه ها انشالله که خدا به همتون شفا بده :
من فقط میتونم بگم که همیشه صداقت رو پیش روی زندگی خود قرار بدید تا همیشه موفق بشید
البته من زنم پاره تنم یک بیمار ام اس هست ، ولی ما خیلی خوشبختیم و خیلی هم دوسش دارم و از ته دلم آرزو دارم زنم بهبودی کامل رو به دست بیاره البته خدا همه بیماران رو شفا بده الهی آمین

در ازدواج مهم اینه دوطرف بتونن بامشکلاتشان کنار بیاین،ام اس هم یه مشکله مثل بقیه چیزها نه مهمتراز آنهااگر دوطرف توجیه نباشنددرهرمسئله ای ممکنه به مشکل برخوردکنندولی اگر بااون کنار بیان وقبولش کنن میتونن خیلی خوب سالها در کنارهم به خوبی زندگی کنن.به شما آفرین میگم وبرای همسرتون آرزوی سلامتی خواستارم
(2011/01/17, 07:44 PM)shokolat نوشته است: اره کلی شاد شدم الهی چه مهربون خدابرای خانومش حفظش کنه
من اعصاب ندارم چرا میان پز میدن این ادمهای مزدوج شده به مجردها اخه درسته انصافه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزیز انشالله خدا یه همسفر خوب برای شما هم بفرسته wink2wink2wink2که هم شرایطت را درک کنه وهم در همه زمینه های زندگی همراه ،یاور وعاشقت باشهlove51love51love51اونوقت شماهم به بقیه پزبدیwink2wink2wink2دنیا همینه دیگه سواره را چه خبر از دل پیادهN_aggressive (35)N_aggressive (35)N_aggressive (35)N_aggressive (35)icon_questionicon_questionicon_questionicon_questionicon_question
(2011/01/18, 08:27 PM)ليلي نوشته است: سلام دوستاي نازنينم،تازه ديدم سايت از بند...دراومده!خوشحالم كه هستينicon_biggrin مشكل من شايد به نظرتون مسخره باشه، براي خودم كه شرم آورهConfusedبعد از دو سال ام اس داشتن و تزريق بتافرون،هرچي زمان ميگذره فكر اينكه بايد قيد ازدواجو بزنم بيشتر آزارم ميده.حتي به كسايي كه ازدواج كردن حسوديم ميشهDodgyديگه دلم نميخواد برم عروسيه كسي.از شانس بد دختر مجرد تو فاميل زيادهRolleyesبا اينكه عاشق تك تكشونم همش نگرانم كه يه روز همه ميرن و ليلي ميمونه و ام اسشrolleyesحالا من چي كار كنم؟كسي ميدونه؟
لیلی جون توهم خدایی داری امیدوارم بزودی شرایط خوبی برای ازدواج برایت فراهم بشه،همه آقایون یک جور نیستندخیلی از آقایون به خوبی طرف مقابل رادرک می کنندوباهاش کنار می آیند.خوشبخت وپایدار باشیlove51love51love51icon_questionicon_questionicon_questionicon_questionicon_questionsmilingsmilingsmilingsmiling

(2011/01/22, 05:04 PM)ليلي نوشته است: واي اين جريان انتقال به بچه ديگه چيه؟نگين تو رو خدا. كم غصه دارم حالا بايد غصه بچه يا بچه هاي نداشتمم بخورم!من از وقتي يادم مياد مادر بودم!باورتون نميشه از عروسكام بپرسينwink2

عزیزدلم ماجرای انتقال اینقدرها هم جدی نیس ،احتمالش تاحدی است که در هر زوج سالم نیز امکانش وجود داره،هیچکدام از دکترها از ازدواج بخاطر انتقال به فرزند منع نکردند ناراحت نباش خانمی بله رابگو انشالله بچه های سالمی داشته باشی وزندگی شیرینsmilingsmilingsmilinglove51love51love51icon_biggrinicon_biggrinicon_biggrinicon_questionicon_questionicon_question


RE: ازدواج - سحر ایر - 2011/09/09

نگاه کنین من خودم به خاطر این مریضی خیلی کوتاه اومدم پاش وایسادم یه نفرم اومد گفت همینطوریم قبولت دارم ولی اون ادم از مریضیم سوء استفاده کرد الانم معلوم نیست کجاست هیچوقت گول نخورین



RE: ازدواج - baroon - 2011/09/09

سلام بچه ها یه نکته جالب من هر سری میرم پیش دکترم ازم میپرسه ازدواج کردی یا نهwink2 منم میگم نهsmiling
بعد میگه اگه ازدواج کنی دارو تو قطع میکنم جدی میگه هاااااSmile حالا دیگه نمیدونم چه رابطه پیچیده ای است بین ازدواج و ام اسHuh شما میدونیددددد!!!!!!!!


RE: ازدواج - baran_1987 - 2011/09/09

دقیقا فریبا جون منم همینطورم
منم کلا یه خط بزرگ قرمز رو ازدواج کشیدم. ولی خیلی دلم میسوزه که نمیتونم مادر بشم و بچه دار بشم.Confused[color=#0000CD]


RE: ازدواج - پویش - 2011/09/09

(2011/02/19, 08:51 PM)mohamad-s نوشته است: مرسی میلو خانم از کمکتون
من ازش پرسیدم ولی اون چیزی نمیگه، نمیدونم چی میخاد، فقط میگه که نمیخاد یه نفر رو بدبخت کنه، حرفش فقط اینه

محمدآقافکرکنم اونم شمارادوست داره اما بخاطر همین دوستی نمی خوادشمارا درگیر مشکلاتش بکنه،بهش فرصت بدین والبته بهش اطمینان بدین که در همه شرایط وسختی ها همراهش هستینsmilingsmilingsmilingالبته این با گفتن تنها نیست در عمل هم مهمهangry2angry2angry2چون امروزه در جامعه ماخیلیها حرف می زنند ولی وقت عمل جا می زنندconfused2confused2angry3angry3امیدوارم وقتی نظر من را میخونید مشکلتون حل شده باشه وجواب بله راگرفته باشیدhappy0065.gifhappy0065.gifhappy0065.gifپایدار باشیدsmilingsmilingsmiling
(2011/02/23, 12:56 PM)sahar نوشته است: به نظر من اول باید برید با طرفتون آشنا بشین با هم برین و بیاین و در مورد ام اس بهشون چیزی نگین بعد که طرف عاشقتون شد همینجوری رو هوا نمیگه چون ام اس داری خدافظ میره تحقیق میکنه بعد عاقلانه تصمیم میگیره

به نظر من قبل از بوجودآمدن وابستگی باید گفته بشه چه از طرف خانم وچه آقاSmileSmileSmileچون طرف شمانیز حق انتخاب دارهangry2angry2برای خودتون هم این مطلب مهمه چون ضربه جدایی angry3angry3بسیارسنگینهangry3angry3sadsadsadبرای دوطرف rolleyesrolleyesمخصوصا بیمارام اسیangryangryangry
(2011/02/23, 01:08 PM)nazaninn نوشته است: يه جورايي حق با توئه از يه زوايايي ايني كه ميگي خيلي منطقيه
اما يه جورايي هم يه چيزي مياد در گوش آدم وول ميخوره ميگه هر چه بادا باد تو صاف باش
هرچند اين روزا ادما از صاف بودن دارن ضربه ميخورن ولي گاهي كاريش نميشه كرد نميتوني زير پا بزاري فكرت و

هیچ چیز مثل صادق بودن در زندگی نیستsmilingsmilingهرچندبه ضررآدم باشهangry2angry2angry2
(2011/02/23, 01:19 PM)sahar نوشته است: میلو جان عزیزم مگه الآن پسرا خیلیاشون نمیزارن برن؟ حتی دخترایی هم هستن که بفهمن میزارن میرن
دختره یا پسره بالاخره ضربه رو میخوره اما این راه شاید یکم اونو به فکر ببره و راحت نره

ببخشیداما بنظر من اصلا راه خوبی نیستangry2angry2angry2ظلم به دوطرفهangryangry
(2011/02/23, 01:22 PM)MAHDI نوشته است: من با حرفت موافق نيستم سحر خانم.
به نظرم يه حقي هم بايد به طرف مقابل داد.
مسئله به اين مهمي بايد همون روزهاي اول مطرح بشه تا صداقت طرف براي طرف مقابل به اثبات برسه. اينكه مخفيش كنيم تا طرف به ما وابسته بشه بعد بگيم اتفاقا به نظر من خطرناكه. چون تصميم به اينكه يه نفر بخواد با ام اس طرف مقابلش كنار بياد يا نه بايد كاملا عاقلانه و بدور از احساسات گرفته بشه تا بتونه هميشه و تو هر شرايطي كنارش بمونه اما اگه بخاطر احساسات و علاقه اين تصميم رو بگيره شايد در آينده مشكلاتي به همراه داشته باشه.
كسي كه بدون تحقيق ميذاره ميره خوب بذار بره زياد نبايد مهم باشه چون اون آدم با حركتش نشون داده آدم منطقي نيست. اما اگه بشه كسي رو پيدا كرد كه عاقلانه تصميم بگيره كنارت بمونه و اين تصميم از روي احساسات گرفته نشده باشه ميشه به تصميمش اعتماد كرد
نظرتون کاملا درسته چون یه بیمار ام اسی باید یه همسفر داشته باشه که بامنطق اون را انتخاب کرده باشه ودر همه شرایط همراهش باشه نه فقط از روی احساس که با اولین مشکل ترکشش کند وتنهایش بگذارهsadsadsadکه بدترین ضربه استangry3angry3
(2011/02/23, 01:28 PM)sahar نوشته است: این درسته آقا مهدی ولی به نظر من آدم منطقی خیلییییی تو این زمانه کم پیدا میشه و این احساس در دختر یا پسر بودن تفاوت داره
به نظر من شاید اگه یه دختر این قضیه رو اول بفهمه بتونه باهاش کنار بیاد چون دخترا بالاخره یه جورایی با احساسترن اما یه آقا خیلی کمتر با این موضوع کنار میاد و این حقیه که از دختری که هیچ گناهی نداره گرفته میشه و ظلمیه که در حقش میشه
بعدم خیلی تصمیمها رو نباید کاملا عاقلانه گرفت ما همه با عقل و احساس زندگی میکنیم و باید با تلفیقی از این دو مورد تصمیم بگیریم

درمورد دختریاپسرهیچ فرقی نمی کنه هردو باید از اول بااین بیماری آشناباشندicon_cryicon_cryتابتوانندتصمیم درستی بگیرند:60:rolleyes:Rolleyes
(2011/02/23, 02:06 PM)MAHDI نوشته است: دقيقا درست مي گي سحر خانم
واقعا عشق مهمتر از عقل تو ازدواج با يه ام اسي هست
اما اين عشقي كه مي گي وقتي پيش مياد كه طرف مقابل كوچكترين حس بدي نسبت به ما پيدا نكنه. نه الان نه هيچ وقت. يعني باهاش صادق باشيم. خودتون بذارين جاي طرف مقابل. وقتي من سرم رو بالا مي گيرم مي گم ام اس دارم تو همون روزاي اول و مي گم چيزي نيست لااقل اين فكر توي اون پيدا ميشه كه اين آقا يا خانم نقطه ضعفي براي خودش قائل نيست و از طرفي به شعور من هم احترام گذاشته كه داره همين اول ميگه. حالا دو حالت داره. يا نمي تونه كنار بياد و ميره كه هيچ كدوم ضرري نكردن چون دلبسته نشدن يا ميره مي پرسه مي خونه وضعيت طرف رو مي بينه و مي مونه و عاشقش ميشه و اينجاست كه هر اتفاقيم بيفته اون حس خوبه كه گفتم هست و عشقم هست.
حالا من 3 4 ماه با يكيم كليم طرف عاشقم شده با من رويا ساخته حالا بيام بهش بگم ام اس دارم. الان اون حس قشنگه كه گفتم تاريك مي شه. اون طرف يه لحظه فكر مي كنه بخاطر خودش به من دروغ گفت يا اين قضيه براش نقطه ضعف حساب ميشه. حالا باز دو حالت داره. يا نمي تونه كنار بياد كه در اين حالت دو طرف ضربه بدي مي خورن چون هم ديگه رو دوست داشتن يا بخاطر حسش مي مونه. اما اون لكه تاريكه هميشه تو ذهنش هست.
من خودم فكر مي كنم حالت اول مزاياش بيشتر باشه. چون اگه دنبال عشق واقعي هستيم اول بايد به طرفمون و خواستش احترام بذاريم و خودمون در مرحله بعد باشيم حتي اگه به نفعمون نباشه
به نکات خوبی اشاره کردیددر هرزندگی مبنای اصلی صداقته که باعث پایداری ودوام اون زندگی مشترک میشه اگر انسان(چه دخترچه پسر) درهمون اول ازطرف مقابلش بی صداقتی ببینه لکه سیاهی درذهنش بوجود میایدکه همیشه باقی خواهدموندپس نتیجه می گیریم حالت اول مزاياش بيشتر باشه. چون اگه دنبال عشق واقعي هستيم اول بايد به طرفمون و خواستش احترام بذاريم و خودمون در مرحله بعد باشيم حتي اگه به نفعمون نباشه