میدونی ساراجون، من به طور کلی از نطر روحی آستانه تحملم خیلی بالاست. وقتی هم که اتفاقی واسه م می افته، اولش فقط ممکنه شوکه بشم.
وقتی جواب ام ار ای رومیخواستیم بگیریم، با پدرم رفتم. اون توی ماشین نشست و من خودم رفتم جواب رو گرفتم. توی راه که داشتم می اومدم جواب رو خوندم. یه ذره شوکه شدم. قبلا" دیده بودم بیمار ام اسی رو. به ظاهر که هیچ مشکلی نداشت، تنها مشکی که داشت این بود که باید آمپول میزد.
بعد جواب رو کردم توی پاکت و اومدم توی ماشین نشستم. پدرم گفت: گرفتی جوابو؟ گفتم آره. گفت چی نوشته؟ گفتم نوشته احتمالا" بیماری ام اسه...
پدرم یه نگاهی به من کرد. گفت ام اس؟ گفتم آره. گفت بده ببینم. بعد خودش جواب رو خوند. زمستون بود، همون زمستونی که هوا خیلی سردشده بود، دیدم توی اون هوای سرد پدرم شیشه ماشینو پایین داد، صورتش برافروخته بود. میتونستم بفهمم که الان صدای ضربان قلبش توی گوشش پیچیده، اون موقع فقط و فقط دلم واسه پدرم سوخت، خیلی. الان که دارم این مطلب رومینویسم بدجوری سنگینی یه بغض گلومو آزار میده... همون حسی که اون موقع بهم دست داد... نمیتونستم گریه کنم. واسه خودم نه واسه اون.
متاسفانه پدرم در مورد بیمار ام اسی چیزای بدی شنیده بود. نمیدونم یکی از دوستاش یا آشنای یکی از دوستاش، 9 ، 10 سال پیش ام اس داشت و اون موقع پدرم میگفت: این بیماری باعث فلجش شده. این آخرین چیزی بود که از ام اس یادش بود. اما من بهش گفتم که الان مثل قبلا" نیست و من کسی رو می شناسم که ام اس داره و .....
اشک و غم مامانم رو هم توی مطب دکتر معالجم دیدم. اونم واسه م خیلی دردناک بود.
شب توی خلوت خودم کلی گریه کردم، اما این گریه واسه خودم بود.
همین و بس.
بعد از اون روز از نو ، روزی از نو. نه افسرده شدم. نه توی اتاق خودم رو حبس کردم. نه از زندگی سیر شدم. نمیدونم چرا حس خوبی به این بیماری دارم.
الانم سالم و سلامت و خوشحال در خدمت دوستان هستیم.
به هر حال زندگی در جریانه، چه بخوایم چه نخوایم. من میخوام جریان زندگیم، چه کوتاه چه بلند ،با ام ا س گل آلود نشه
وقتی جواب ام ار ای رومیخواستیم بگیریم، با پدرم رفتم. اون توی ماشین نشست و من خودم رفتم جواب رو گرفتم. توی راه که داشتم می اومدم جواب رو خوندم. یه ذره شوکه شدم. قبلا" دیده بودم بیمار ام اسی رو. به ظاهر که هیچ مشکلی نداشت، تنها مشکی که داشت این بود که باید آمپول میزد.
بعد جواب رو کردم توی پاکت و اومدم توی ماشین نشستم. پدرم گفت: گرفتی جوابو؟ گفتم آره. گفت چی نوشته؟ گفتم نوشته احتمالا" بیماری ام اسه...
پدرم یه نگاهی به من کرد. گفت ام اس؟ گفتم آره. گفت بده ببینم. بعد خودش جواب رو خوند. زمستون بود، همون زمستونی که هوا خیلی سردشده بود، دیدم توی اون هوای سرد پدرم شیشه ماشینو پایین داد، صورتش برافروخته بود. میتونستم بفهمم که الان صدای ضربان قلبش توی گوشش پیچیده، اون موقع فقط و فقط دلم واسه پدرم سوخت، خیلی. الان که دارم این مطلب رومینویسم بدجوری سنگینی یه بغض گلومو آزار میده... همون حسی که اون موقع بهم دست داد... نمیتونستم گریه کنم. واسه خودم نه واسه اون.
متاسفانه پدرم در مورد بیمار ام اسی چیزای بدی شنیده بود. نمیدونم یکی از دوستاش یا آشنای یکی از دوستاش، 9 ، 10 سال پیش ام اس داشت و اون موقع پدرم میگفت: این بیماری باعث فلجش شده. این آخرین چیزی بود که از ام اس یادش بود. اما من بهش گفتم که الان مثل قبلا" نیست و من کسی رو می شناسم که ام اس داره و .....
اشک و غم مامانم رو هم توی مطب دکتر معالجم دیدم. اونم واسه م خیلی دردناک بود.
شب توی خلوت خودم کلی گریه کردم، اما این گریه واسه خودم بود.
همین و بس.
بعد از اون روز از نو ، روزی از نو. نه افسرده شدم. نه توی اتاق خودم رو حبس کردم. نه از زندگی سیر شدم. نمیدونم چرا حس خوبی به این بیماری دارم.
الانم سالم و سلامت و خوشحال در خدمت دوستان هستیم.

