2011/04/19, 03:54 PM
سلام به همگی به
خصوص به (( نگار زینب سعید حمید سینا)) منم خاطرم ازام اس یا اصلا آشناییم با ms بر می گرده به بعداز آموزشی به من که آموزشیه خدمت خیلی خوش گذشت چون با دوستان خیلی خوبی آشنا شدم که خیلی به من کمک می کردن حتی فرماندمونم دمش گرم خیلی هوام داشت یه روز یادم نوبت به دسته ی ما رسید بریم میدان تیر رفتیم مقابل سییبلها به صورت دراز کش تفنگها رو برداشتیم فرمانده ما آمد بالا سر من منم کلاشو آماده کرده بودم آقای حسن زاده همون فرمانده ما به من گفت عمو سعید ترسیدی گفتم نه عمو مجتبی ((همون فرماندمون آقای حسن زاده)) ما باهم خیلی ریفیق شده بودیم راحت بودیم با هم انگار نه انگار که اون فرماندستو ما سربازشیم....خلاصه اصل مطلب بگم به شما دوستان ما به عمو مجتبی گفیم نه عمو ترس چیه عمو بهش گفتم نمی دونم فکر کنم خوده تفنگه ترسیده ازما بعد به ایشون گفتم عمو مجتبی سیبل نمی شه اورد نزدیک تر ما سیبلو تار می بینیم......عمو مجتبی خندید و گفت مهم نیست عمو سعید شما با تفنگ تیر بنداز که ترست بریزه همین مهمه به دیوارم زدی زدی........(((منم بی خبر از ماجرای آشناییم با msخندیدم تیرارو شلیک کردم طرف در دیوار))) ولی به گفته ی جواد عزتی تو فیلم قرار گاه مسکونی همش خاطره میشه راست گفت همش خاطره شد یه خاطره ی عالیه عالیه عالیه خیلی خوب دارم با خاطرات اون خدمت زندگی و کیف می کنم......(((((این بود آشنایی من با این دوست همراهم))))) این اسم دوست همراهو یکی از دوستان آموزشی گذاشته رو ms من...
خصوص به (( نگار زینب سعید حمید سینا)) منم خاطرم ازام اس یا اصلا آشناییم با ms بر می گرده به بعداز آموزشی به من که آموزشیه خدمت خیلی خوش گذشت چون با دوستان خیلی خوبی آشنا شدم که خیلی به من کمک می کردن حتی فرماندمونم دمش گرم خیلی هوام داشت یه روز یادم نوبت به دسته ی ما رسید بریم میدان تیر رفتیم مقابل سییبلها به صورت دراز کش تفنگها رو برداشتیم فرمانده ما آمد بالا سر من منم کلاشو آماده کرده بودم آقای حسن زاده همون فرمانده ما به من گفت عمو سعید ترسیدی گفتم نه عمو مجتبی ((همون فرماندمون آقای حسن زاده)) ما باهم خیلی ریفیق شده بودیم راحت بودیم با هم انگار نه انگار که اون فرماندستو ما سربازشیم....خلاصه اصل مطلب بگم به شما دوستان ما به عمو مجتبی گفیم نه عمو ترس چیه عمو بهش گفتم نمی دونم فکر کنم خوده تفنگه ترسیده ازما بعد به ایشون گفتم عمو مجتبی سیبل نمی شه اورد نزدیک تر ما سیبلو تار می بینیم......عمو مجتبی خندید و گفت مهم نیست عمو سعید شما با تفنگ تیر بنداز که ترست بریزه همین مهمه به دیوارم زدی زدی........(((منم بی خبر از ماجرای آشناییم با msخندیدم تیرارو شلیک کردم طرف در دیوار))) ولی به گفته ی جواد عزتی تو فیلم قرار گاه مسکونی همش خاطره میشه راست گفت همش خاطره شد یه خاطره ی عالیه عالیه عالیه خیلی خوب دارم با خاطرات اون خدمت زندگی و کیف می کنم......(((((این بود آشنایی من با این دوست همراهم))))) این اسم دوست همراهو یکی از دوستان آموزشی گذاشته رو ms من...