اونروز رفته بودم بیمارستان برای تزریق داروم ؛ تخت بقلیم یه خانمی بود که خیلی شاکی بود از مریضیش
بعد کلی غر زدن و متقابلا لبخندای همیشگی من ، همسرش پرسید شما هم ام اس داری ؟ گفتم آره ، با تعجب دوباره پرسید ، گفتم آره والا
، گفت حتما تازه درگیر شدی گفتم نه داره میشه دو سال
، از اونور خانمه گفت به سر کارت که نگفتی ؟ گفتم چرا همون روز اول
خلاصه لج شو خیلی با خنده هام درآوردم اول
))
آخرش گفت معلومه این مریضی هنوز اذیتت نکرده
گفتم والا بین خودمون بمونه من یه تعدادی پلاکم که دست و پا درآورده
)))
انقدر برای خودت سختش نکن
چون واقعا سخت نیست
وقتی برای خودت سختش کنی و تو ذهنت خیلی تو موضع ضعف باشی آره شاید بخاطر مریضیت از کارت بیرونت کنن
یا نه انقدری با خودت و مهمون ناخونده ت تو صلح باشی که اطرافیانت خیلی وقتا یادشون بره تو ام اس داری !
من اون دختره که ام اس داره نیستم
من معصومه ام ؛ بدون پسوند و پیشوند
حمید مرسی که انقدر دلسوزی و به فکر بچه ها <3





آخرش گفت معلومه این مریضی هنوز اذیتت نکرده
گفتم والا بین خودمون بمونه من یه تعدادی پلاکم که دست و پا درآورده

انقدر برای خودت سختش نکن
چون واقعا سخت نیست
وقتی برای خودت سختش کنی و تو ذهنت خیلی تو موضع ضعف باشی آره شاید بخاطر مریضیت از کارت بیرونت کنن
یا نه انقدری با خودت و مهمون ناخونده ت تو صلح باشی که اطرافیانت خیلی وقتا یادشون بره تو ام اس داری !
من اون دختره که ام اس داره نیستم
من معصومه ام ؛ بدون پسوند و پیشوند

حمید مرسی که انقدر دلسوزی و به فکر بچه ها <3