2012/05/19, 07:11 AM
القصه ........
پس جستجو و تکاپوی بسیار نشانی از فیروزه نیافتندی و از غم فراغ سر به بیابان نهادندی و در بیابان مجنون شدندی و با احشام و مترکها معاشرت کردندی ور در این بین سینا دلباخته یک مترسک شد و سفره دل بر او گشود و با او رازها در میان گذاشت و قرارهای بسیار که روزی خواهم آمد و تو را خواهم برد .....
علیرضا نیز در این میان به تربیت فرزاندان رمه ها مشغول شده ور در انجا مهدکودکی سرهم نموده و از حسین و فربود به عنوان دستیار مدد میجوید........خلاصه پیشه ایشان رونق چندانی ندارد ولی باز جای سپاس باقیست که با این حال و اوضاع گروه پیشه ای فراهم نموده اند هرچند درآمد این کار صرف دوا و دکتر سینا میشود .....................................
ادامه دارد
پس جستجو و تکاپوی بسیار نشانی از فیروزه نیافتندی و از غم فراغ سر به بیابان نهادندی و در بیابان مجنون شدندی و با احشام و مترکها معاشرت کردندی ور در این بین سینا دلباخته یک مترسک شد و سفره دل بر او گشود و با او رازها در میان گذاشت و قرارهای بسیار که روزی خواهم آمد و تو را خواهم برد .....

علیرضا نیز در این میان به تربیت فرزاندان رمه ها مشغول شده ور در انجا مهدکودکی سرهم نموده و از حسین و فربود به عنوان دستیار مدد میجوید........خلاصه پیشه ایشان رونق چندانی ندارد ولی باز جای سپاس باقیست که با این حال و اوضاع گروه پیشه ای فراهم نموده اند هرچند درآمد این کار صرف دوا و دکتر سینا میشود .....................................

ادامه دارد
خدایا حواست هست؟
صدای گریه ام از گلویی در میاید که تو از رگ به آن نزدیکتری
صدای گریه ام از گلویی در میاید که تو از رگ به آن نزدیکتری