سلام دوستان. امیدوارم حال همگیتون خوب باشه.
حقیقتش من دیروز خونه نبودم اصلا و نتونستم به اینجا سر بزنم.ممنونم از لطف همگی.اول از همه از نلی عزیز و آقای sina عذر می خوام اگه با عنوان تاپیکم ناراحتشون کردم.راستش من منظور بدی نداشتم.بالاخره به من حق بدید که وقتی نمی دونم دارم دچار چه بیماری و با چه پیامدهایی میشم، یه مقدار دلهره داشته باشم که البته این دلهره با کمک شما دوستای مهربون، کمی کمتر شد.
اما با همه ی این اوصاف، من برام فرقی نداره که عنوان تاپیکم عوض شه.الان هم خواستم عوضش کنم، نتونستم.یعنی بلد نبودم!
اما حرف اصلیم و یا شاید یه کمی دردو دل:
من دیروز و به خصوص دیشب حالم خیلی بد بود. یعنی بر خلاف روزای قبلم که احساس می کردم دنیا برام یه معنای دیگه پیدا کرده و دوست داشتم به اطرافیانم تا جایی که می تونم محبت کنم و خلاصه خیلی آدم خوبی باشم، اما دیروز حسابی به هم رخته بودم.(حتما می گید چقدر زود کم آوردم!) تمام روز ضعف خیییلی شدیدی داشتم که دیگه حسابی کلافم کرده بود.
شبم موقع خواب تا تونستم گریه کردم.انگار دلم برا خودم می سوخت!
اما صبح که بیدار شدم نشستم فکر کردم با خودم.نشستم وضعیت خودمو با اطرافیانم ، با دوستام و فامیلام مقایسه کردم.دیدم همه به نوعی تو سختین و همشون دارن یه جوری امتحان میشن. یکی با همسر بد.یکی با پدر مادر بیمار. یکی با فرزند ناخلف.یکی هم با پول زیاد.
بعد با خودم گفتم: اگه واقعا واقعا به همه ی اینا به چشم امتحانی نگاه کنم که قراره آخرش سربلند بیرون بیایم، دیدم امتحانی که ما همگی توشیم، برای نمره ی خوب گرفتن از بقیه ی امتحانا راحت تره.می دونین چرا؟
چون تو همه ی اون اتفاقاتی که برای اطرافیان من افتاده، آدم آروم اروم انقدر درگیر اون مشکل میشه که اصلا یادش میره این یه امتحانه و قراره توش پیروز بشه. مثلا کسی که همسر بدی داره،از همسر بدش که به خدا پناه نمیبره و یا همسر بدش که اونو یاد خدا نمی اندازه.(اکثرا)بلکه همش باهاش دعوا می کنه و دادو بیداد راه می اندازه که اینها همه نمره منفین تو امتحان.
اما ماها مگه میشه خدامونو یادمون بره؟ماهایی که تو تک تک حرکاتمون بهش احساس نیاز می کنیم؟ماهایی که تا بخوایم با دستمون یه کار اشتباه انجام بدیم، گز گز سر انگشتامون یادمون می اندازه که این دستها یه صاحبی داره که دوست نداره باهاش هر کاری انجام بدیم.ماهایی که تا میایم یه کم غرور بگیرتمون که "بله ما هم کسی هستیم واسه خودمون" تعادلمونو از دست می دیم و یادمون می افته که نه بابا ما در برابر اون هیچیییییییییم..یادمون می افته یه خدایی داریم که واسه هر دم و بازدممون بهش مدیونیم..
دیدین بعضی معلم ها سر امتحان، اون دانش آموزاییشونو که دوست دارن. میرن هی بالا سرشون ببینن جایی مشکلی چیزی ندارن تا یه جورایی کمکشون کنن؟ ما هم انگار از اون شاگردای خدا بودیم که دوسمون داشته و خواسته هی بهمون برسونه و بگه حواستون باشه.با دقت امتحانتونو جواب بدید.یه وقت چیزی جا نزارید.. ا اینجا رو که اشتباه نوشتی پسر خوب!
امیدوارم هممون از این امتحان با نمره ی عالی بیرون بیایم.
حقیقتش من دیروز خونه نبودم اصلا و نتونستم به اینجا سر بزنم.ممنونم از لطف همگی.اول از همه از نلی عزیز و آقای sina عذر می خوام اگه با عنوان تاپیکم ناراحتشون کردم.راستش من منظور بدی نداشتم.بالاخره به من حق بدید که وقتی نمی دونم دارم دچار چه بیماری و با چه پیامدهایی میشم، یه مقدار دلهره داشته باشم که البته این دلهره با کمک شما دوستای مهربون، کمی کمتر شد.
اما با همه ی این اوصاف، من برام فرقی نداره که عنوان تاپیکم عوض شه.الان هم خواستم عوضش کنم، نتونستم.یعنی بلد نبودم!

اما حرف اصلیم و یا شاید یه کمی دردو دل:
من دیروز و به خصوص دیشب حالم خیلی بد بود. یعنی بر خلاف روزای قبلم که احساس می کردم دنیا برام یه معنای دیگه پیدا کرده و دوست داشتم به اطرافیانم تا جایی که می تونم محبت کنم و خلاصه خیلی آدم خوبی باشم، اما دیروز حسابی به هم رخته بودم.(حتما می گید چقدر زود کم آوردم!) تمام روز ضعف خیییلی شدیدی داشتم که دیگه حسابی کلافم کرده بود.
شبم موقع خواب تا تونستم گریه کردم.انگار دلم برا خودم می سوخت!
اما صبح که بیدار شدم نشستم فکر کردم با خودم.نشستم وضعیت خودمو با اطرافیانم ، با دوستام و فامیلام مقایسه کردم.دیدم همه به نوعی تو سختین و همشون دارن یه جوری امتحان میشن. یکی با همسر بد.یکی با پدر مادر بیمار. یکی با فرزند ناخلف.یکی هم با پول زیاد.
بعد با خودم گفتم: اگه واقعا واقعا به همه ی اینا به چشم امتحانی نگاه کنم که قراره آخرش سربلند بیرون بیایم، دیدم امتحانی که ما همگی توشیم، برای نمره ی خوب گرفتن از بقیه ی امتحانا راحت تره.می دونین چرا؟
چون تو همه ی اون اتفاقاتی که برای اطرافیان من افتاده، آدم آروم اروم انقدر درگیر اون مشکل میشه که اصلا یادش میره این یه امتحانه و قراره توش پیروز بشه. مثلا کسی که همسر بدی داره،از همسر بدش که به خدا پناه نمیبره و یا همسر بدش که اونو یاد خدا نمی اندازه.(اکثرا)بلکه همش باهاش دعوا می کنه و دادو بیداد راه می اندازه که اینها همه نمره منفین تو امتحان.
اما ماها مگه میشه خدامونو یادمون بره؟ماهایی که تو تک تک حرکاتمون بهش احساس نیاز می کنیم؟ماهایی که تا بخوایم با دستمون یه کار اشتباه انجام بدیم، گز گز سر انگشتامون یادمون می اندازه که این دستها یه صاحبی داره که دوست نداره باهاش هر کاری انجام بدیم.ماهایی که تا میایم یه کم غرور بگیرتمون که "بله ما هم کسی هستیم واسه خودمون" تعادلمونو از دست می دیم و یادمون می افته که نه بابا ما در برابر اون هیچیییییییییم..یادمون می افته یه خدایی داریم که واسه هر دم و بازدممون بهش مدیونیم..
دیدین بعضی معلم ها سر امتحان، اون دانش آموزاییشونو که دوست دارن. میرن هی بالا سرشون ببینن جایی مشکلی چیزی ندارن تا یه جورایی کمکشون کنن؟ ما هم انگار از اون شاگردای خدا بودیم که دوسمون داشته و خواسته هی بهمون برسونه و بگه حواستون باشه.با دقت امتحانتونو جواب بدید.یه وقت چیزی جا نزارید.. ا اینجا رو که اشتباه نوشتی پسر خوب!
امیدوارم هممون از این امتحان با نمره ی عالی بیرون بیایم.