من چون دیگه از بیمارستان رفتن خسته شده بودم مامانم رو مجبور کردم که تزریق کردن رو ی از خانمی که بلد بودن و می اومدن خونه ما برای تزریق یاد بگیره اینقدر مامانم بد تزریق می کرد اشکم در می اومد ولی من هیچی نمی گفتم می ترسیدم دوباره ببرنم بیمارستان چون اونجا باید می رفتم بخش ام اس، تمام اون روزی که می خواستم برم استرس تمام وجودم رو می گرفت. کسانی که تزریق می کردن این کار رو خوب انجام میدادن ولی محیط بیمارستان کلا منفیه
تمام چراغ های خانه روشن است
و من صدای خنده ات را
بلندتر از همیشه نقاشی می کنم
لطفی کن، به کسی چیزی نگو
بگذار همسایه ها خیال کنند تو آمده ای....
و من صدای خنده ات را
بلندتر از همیشه نقاشی می کنم
لطفی کن، به کسی چیزی نگو
بگذار همسایه ها خیال کنند تو آمده ای....