2013/04/21, 08:47 AM (آخرین ویرایش در این ارسال: 2013/04/21, 08:48 AM، توسط atefeh.l.)
من که شوهرم چند وقت پیش گفت : من خیلی آدم خوبی بودم که نگهت داشتم، تو قبل از ازدواجتم ام اس داشتی و نگفتی...
با این که می دونست یک و نیمه ساله که من به این بیماری دچار شدم یعنی 5/2 بعد ازدواجمون
حالا فکر کن خانواده شوهر چی می گن...
اما بچه ها درد و مریضی واسه همس
حالا هر کی نوعش متفاوته
خدایا من در کلبه حقیرانه خود کسی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی را دارم وتو چون خود نداری...
من با پسر داییم عقد کردم قبل از حتی مادرم و بقیه اون و خانواده اش فهمیدن حتی با وجود اینکه یک سال بیشتره ولی خیلیا نمیدونن .....یعنی قبل از اینکه عقد کنیم میدونستن و خیلی بیماری رو بی اهمیت گرفتن ..... الانم اینطوره چون میدونن من دوست ندارم اصلا در موردش صحبت نمیکنن
2013/10/07, 03:38 PM (آخرین ویرایش در این ارسال: 2013/10/07, 04:27 PM، توسط همسر یک قهرمان.)
خانواده خودم اول شوک بودن تو گیر و دار طلاق بگیر نگیر آخه تازه 40روز بود عقد کرده بودیم با دیوانه بازیهای من کم کم کوتاه اومدن
اما خانواده اون عوض حمایت و امید خیلی راحت ترکمون کردند
واقعاً چرا چطور میشه آدم شب سر رو بالش بذار بخوابِ یا غذا از گلوش پایین بره ندانه بچه اش چیکار میکنه با بیماریش
هرکه را دیدم از مجنون و عشقش قصه گفت
کاش میگفتند در این ره، چه بر لیلا گذشت
بهشون نگفتیم....
یعنی همسرم نمیخواد بگیم برا من مهم نیس بدونن یا نه
الان که نمیدونن باهام اینطور برخورد میکنن بدونن چی میشه؟!!!!
ولی مهم اینه برام که شوهرم باهامه.....
با وجود اصرار مادر شوهرم به جدا شدنمون شوهرم گفت نه......ما زندگیمونو دوس داریم
محبتشو روز به روز بهم بیشتر میکنه.......دوسش دارم
اون هدیه ی خداست برام
مرسی خدا جونم....
زنـــــــــــــــــــــده ام با نفـــــــــــــــــــس تو...!
از همسر (سابق)تحصیل کرده ام (دندانپزشک)خواستم به هیچ کس نگه ولی کمتر از یک ماه بعد از تشخیص بدون اطلاع من خانواده ش مخشو زدن و اختلاف پیدا کردیم و هفته پیش هم بعد از دو سال اختلاف برای همیشه جدا شدیم.هیچ مشکلی ندارم خوشحال هم هستم ماهیت واقعی شونو دیدم.توکل بر خدای بزرگ
خانواده همسر من نمیدونند.یعنی من و همسرم نخواستیم بدونند.حتی پدر و مادر خودم هم نمیدونند(به خاطر سن بالا و مریضیشون رعایت حالشونو کردم)
به نظرم هر چی نفرات کمتری بدونند خودمون راحتتریم.
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
2013/10/09, 09:01 AM (آخرین ویرایش در این ارسال: 2013/10/09, 09:02 AM، توسط دربند.)
من فروردین 91 نامزد کردم، شهریور 91 عقد کردم، آذز 91 بیماریم رو تشخیص دادن، اسفند 91 طلاق گرفتم
من اسفند 90 اولین حمله ام اس رو داشتم ولی تشخیص ندادن، 5/2 ماه بعد از عقدم بیماریم رو تشخیص دادن و بیمارستان برای کورتون تراپی بستری شدم. شوهر سابقم به خانواده اش اطلاع داد همه اومدن بیمارستان مثلاً ملاقاتم همه اش پچ پچ میکردن، کل فامیلهای شوهرم اومدن ملاقاتم تازه الان میفهمم اینکارو کردن که بگن عروسمون مریض بود و طلاق پسرشون موجه باشه.
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم متهمم کردن به اینکه بیماریم رو پنهان کردم 3سال با همسرم دوست بودم و هنوز عاشقشم ولی اون به راحتی از من گذشت مثل شوهر عاطفه بهم گفت آدم خوبیم که تحملت میکنم البته تو عصبانیت
خانواده همسر (سابقم) کاری کردن که فشارهای عصبی و استرس از دست دادن همسرم بیشتر بشه و من دست به عصا شدم
دیدم نمی تونم به زور همسرم رو نگه دارم و اون رو تو شرایطی قرار بدم که همیشه سرم منت بذاره که تحملم میکنه، بهش پیشنهاد دادم ازهم جداشیم اونم واسه اینکه خیلی فهمیده ام ازم تشکر کرد
بدترین برخوردها و حرفها رو از خانواده همسرم دیدم، کسانی که با التماس اومدن خواستگاریم
مانیا کلاً سال 91 برات اومد نداشته ها ما هم شهریور 91 عقد کردیم آبان بیماری همسرم تشخیص داده شد. اتفاقاً خانواده من هم چون تو ام آر آی قبلی پلاک بوده و دکتر تشخیص نداده گفتن شوهرم پنهان کاری کرده ولی خب من 9 سال باهاش بودم مطمئنم اگر میدانست باهام ادامه نمیداد
خودت رو ناراحت نکن منم با وجود اینکه همسرم بیمارِ ولی رفتارهای خیلی زشتی از طرف خانواده همسرم دیدم
امیدوارم از حالا به بعد همه چی برات عالی سپری شه
هرکه را دیدم از مجنون و عشقش قصه گفت
کاش میگفتند در این ره، چه بر لیلا گذشت
(2013/10/09, 09:01 AM)دربند نوشته است: من فروردین 91 نامزد کردم، شهریور 91 عقد کردم، آذز 91 بیماریم رو تشخیص دادن، اسفند 91 طلاق گرفتم
من اسفند 90 اولین حمله ام اس رو داشتم ولی تشخیص ندادن، 5/2 ماه بعد از عقدم بیماریم رو تشخیص دادن و بیمارستان برای کورتون تراپی بستری شدم. شوهر سابقم به خانواده اش اطلاع داد همه اومدن بیمارستان مثلاً ملاقاتم همه اش پچ پچ میکردن، کل فامیلهای شوهرم اومدن ملاقاتم تازه الان میفهمم اینکارو کردن که بگن عروسمون مریض بود و طلاق پسرشون موجه باشه.
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم متهمم کردن به اینکه بیماریم رو پنهان کردم 3سال با همسرم دوست بودم و هنوز عاشقشم ولی اون به راحتی از من گذشت مثل شوهر عاطفه بهم گفت آدم خوبیم که تحملت میکنم البته تو عصبانیت
خانواده همسر (سابقم) کاری کردن که فشارهای عصبی و استرس از دست دادن همسرم بیشتر بشه و من دست به عصا شدم
دیدم نمی تونم به زور همسرم رو نگه دارم و اون رو تو شرایطی قرار بدم که همیشه سرم منت بذاره که تحملم میکنه، بهش پیشنهاد دادم ازهم جداشیم اونم واسه اینکه خیلی فهمیده ام ازم تشکر کرد
بدترین برخوردها و حرفها رو از خانواده همسرم دیدم، کسانی که با التماس اومدن خواستگاریم
عزیزم برات آرزوی بهترین ها رو میکنم
آرزو میکنم رنجی رو که کشیدی، خداوند به بهترین نحو با خوشبخت شدنت برات جبران کنه
انشاله خوشیختی واقعی رو پیدا کنی
انشاله