ارسالها: 51
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Jun 2012
تشکر های اهدا شده: 288
تشکر های دریافت شده :504 بار در 155 پست
سال تشخيص بيماري : .
دكتر معالج : ..
داروي مورد استفاده :
محل سکونت :
[quote='الی کوچولو' pid='315256' dateline='1370189924']
به نظر من هم همه اینها چرندیاته!!!
آخه یه دکتر میره یه عالمه درس میخونه بعد هم با احتیاط دارو تجویز میکنه. اونوقت این علمای طب سنتی که اکثرشون سواد درست و حسابی ندارن چه جوری میخوان ما رو درمان کنند!؟
به نظر من این افرادی هم که احساس میکنند با طبابت های اونها حالشون خیلی خوب شده، همش به خاطر اینه که به خودشون تلقین میکنند که چون به توصیه های این فرد عمل کردند حتما حالشون خوب میشه
این حرفها رو الکی نمیزنم؛ خودم تجربه دو ماه استفاده از گیاهان دارویی که یکی از معتبرترین علما(!!!) برام تجویز کرده بود رو دارم و الآن فوق العاده پشیمونم
الکی خودتون رو گول نزنید!!!
الی خانمم  کاری نداریم که طب گیاهی خوبه یا شیمیایی  اما فک کنم داروهای موجود !!!را اکثرا از همین گیاهان ترکیب وعمل آوری میکنن.زیاد ه از حد تایید ویا تکذیب نداره .هرکسی کار خودش ........
مواظب آن کس باشید. که جز به بارگاه خدا شکایت به جایی نبرد.
ارسالها: 138
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Mar 2012
تشکر های اهدا شده: 3335
تشکر های دریافت شده :629 بار در 154 پست
سال تشخيص بيماري : .فروردین90
دكتر معالج : .
داروي مورد استفاده :
محل سکونت : .
(2013/06/02, 07:48 PM)الی کوچولو نوشته است: به نظر من هم همه اینها چرندیاته!!!
آخه یه دکتر میره یه عالمه درس میخونه بعد هم با احتیاط دارو تجویز میکنه. اونوقت این علمای طب سنتی که اکثرشون سواد درست و حسابی ندارن چه جوری میخوان ما رو درمان کنند!؟
به نظر من این افرادی هم که احساس میکنند با طبابت های اونها حالشون خیلی خوب شده، همش به خاطر اینه که به خودشون تلقین میکنند که چون به توصیه های این فرد عمل کردند حتما حالشون خوب میشه
این حرفها رو الکی نمیزنم؛ خودم تجربه دو ماه استفاده از گیاهان دارویی که یکی از معتبرترین علما(!!!) برام تجویز کرده بود رو دارم و الآن فوق العاده پشیمونم
الکی خودتون رو گول نزنید!!! خوب پس دوستان دیگه هم به خودشون تلقین کنند و نتایجش رو اطلاع بدن.
بگذریم دوستان این بحثها بی فایدس. فقط امیدوارم که انشالله خدا همه مریضها رو شفا بده.  
تشکر شده توسط : | سهند |
|
ارسالها: 19
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Apr 2012
تشکر های اهدا شده: 163
تشکر های دریافت شده :153 بار در 22 پست
سال تشخيص بيماري : 89
دكتر معالج : رزازیان-صحراییان
داروي مورد استفاده :
محل سکونت :
2013/06/06, 11:58 PM
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2013/06/29, 09:50 PM، توسط فاطمه_2.)
تغييرات ديگر:
حدود سه هفته است که مرحله چهاردهم را شروع کرده ام. یک هفته بعد از شروع این مرحله، تغییرات خوبی را در خوابیدنم حس کردم.
جدیدا خواب آرامی دارم. خیلی راحت خوابم می برد. دیگر مانند قبل به سر و صدا حساس نیستم. و وقتی بیدار میشوم کاملا حس میکنم که خواب خوبی داشته ام.
در ضمن نميدانم این تغییرات مربوط به کدامیک از داروهای مرحله 14 است؟و يا اينكه آیا افراد سالم هم میتوانند از این داروها استفاده کنند تا خواب خوبی داشته باشند؟
در جواب آقاي حسيني گفتند:
اين مسئله مربوط به مشكلات گوش ميباشد كه سداب و سير و مرزنگوش و پنبه و شانه و عرق بهار نارنج يا بيدمشك ... درمان كننده اند كه ذكر شد.
سداب براي ميگرن و تعادل نيز بسيار مفيد است.
استفاده همگاني نيز امكان پذير است.
باور نمیکنم خالق نظم دانه های انار، زندگی مرا بی نظم چیده باشد!
ارسالها: 19
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Apr 2012
تشکر های اهدا شده: 163
تشکر های دریافت شده :153 بار در 22 پست
سال تشخيص بيماري : 89
دكتر معالج : رزازیان-صحراییان
داروي مورد استفاده :
محل سکونت :
2013/06/23, 10:20 PM
(آخرین ویرایش در این ارسال: 2013/06/29, 09:51 PM، توسط فاطمه_2.)
بهبودي هاي شعف انگيز
نیمه شعبان و میلاد امام زمان عج رو به همه تبریک میگم.
تو این دو سال و اندی که مریض بودم، علایم و عوارض بیماریم به سرعت برق و باد میومد تو بدنم جا خوش میکرد و من مجبور بودم که بهش عادت کنم! کارهای عادی و معمولی که قبلا خیلی راحت انجامش میدادم، یهو از انجام اون کارها ناتوان شدم!
مثلا یه کاری مثل پریدن! تقریبا 2 سال پیش بود. یه روز تو حیاط بودم یه چیزی از رو دیوار میخواستم. خیلی عادی سعی کردم مثل همیشه بپرم هوا و بیارمش. ولی نشد! دوباره سعی کردم ولی بازم نتونستم! خدای من! پاهام چسبیده بود به زمین! هر چی میخواستم بپرم، پاهام از زمین بلند نمی شد! پاهام خیلی بی قدرت و ضعیف شده بود...
اولش با خودم گفتم: شاید خسته ام که نمیتونم! و بعدش فکر کردم که شاید این هم ازعوارض بیماریمه! با این فکر تنم لرزید و قطره اشک از گوشه چشمم سُر خورد... از اون به بعد دیگه هیچوقت نتونستم بپرم... تو این 2 سال بارها سعی کردم بپرم ولی نشد...
نشد و نشد و نشد تا همین یکی دو هفته پیش که داشتم ورزش میکردم. سعی کردم پریدن رو تمرین کنم. چون این 2 سال به این ناتوانی عادت کرده بودم، فکر کردم مثل همیشه نمیتونم بپرم. ولی ...!!
من پریدم! بعد از 2 سال پریدم! پاهام از زمین بلند شد! باورم نمی شد... دوباره و دوباره و دوباره پریدم تا اینکه باورم شد که میتونم! خسته شدم، نشستم رو زمین، به پاهام دست کشیدم، خدا رو شکر کردم. چندین بار زیر لب گفتم: من پریدم، من میتونم بپرم و پاهام از زمین جدا بشه. خدایا شکرت...
روزای اول فقط دو، سه سانت پاهام از زمین بلند میشد. الان تقریبا 10، 12 سانتی بلند میشه.
بهبودی دیگه ای که این بهبودی هم تقریبا ده روزه که ایجاد شده.
از همون اوایل بیماریم، پاهام خیلی ضعیف شد. اگه رو زمین می نشستم، بدون کمک نمیتونستم از زمین بلند شم! حتما باید از یه چیزی یا کسی کمک میگرفتم چون پاهام قدرت کافی نداشتند. این مسئله خیلی اذیتم میکرد...
حالا جدیدا میتونم بدون هیچ کمکی از زمین بلند شم. روز اولی که تونستم بدون کمک از زمین بلند شم، فقط یه بار تونستم اینکارو بکنم. بدون کمک از زمین بلند شدم و کلی ذوق کردم. بعد دوباره نشستم رو زمین و دیگه هر کاری کردم نتونستم بدون کمک بلند شم! و بهمین خاطر شک کردم که همون یه بار هم بدون کمک بلند شده باشم!
روزهای بعد بازم تمرین کردم و دیدم که آره بابا! دیگه میتونم! خدا رو شکر کردم و بعد از اون دیگه تو روز زیاد تمرینش میکنم. الان دیگه هیچ مشکلی در این مورد ندارم و راحت میتونم از زمین بلند شم. خدا رو شکر...
بهبودی بعدی، بهبودی در خوابیدنم هست.
در مرحله 14، معنیِ خوب خوابیدن رو فهمیدم! قبلا خواب آروم و خوبی نداشتم. به سر و صدا خیلی حساس بودم! مخصوصا اگه تو روز میخواستم بخوابم! تلویزیونو خاموش میکردم، تلفن رو از پریز میکشیدم، به همه سفارش میکردم شلوغ نکنند، نمیذاشتم کسی بیاد تو اتاق، درو می بستم و میرفتم بخوابم! تازه با این حال باز هم خوب نمیخوابیدم! با این وضع خوابیدنم، اعصاب همه رو خرد میکردم! تازه همیشه که به حرفم گوش نمیدادند که همه نکاتی که من میخوامو رعایت کنند! خلاصه خیلی بد میخوابیدم...
حالا در مرحله 14، این حساسیت به سرو صدا، کلا برطرف شده! دیگه اصلا بهیچوجه برام مهم نیست که تو چه شرایطی بخوابم! خوابم خیلی سنگین و عمیق شده!
پای تلویزیون باشم، ده نفر دور و برم باشند و شلوغ کنند، صدای در یا تلفن بیاد، صدای زنگ ساعت بلند شه، ... هر چی بشه، اصلا اذیت نمیشم و خیلی خوب میخوابم!
حتی جدیدا برای نماز صبح، با صدای زنگ ساعتِ کنار سرم بیدار نمیشم! ساعتم اینقدر زنگ میزنه و بیدار نمیشم، خواهرم بيدارم ميكنه.
تازه می فهمم خواب عمیق چه لذتی داره. فکر میکنم آدم وقتی اعصابش آروم باشه، میتونه خیلی بهتر بخوابه. علت را در ارسال قبلي ببينيد.
بهبودی دیگه ای که داشتم در مورد حرکت گردو بشکن هست.
ما بیماران ام اس که تعادل نداریم، در انجام حرکت گردو بشکن خیلی مشکل داریم! خیلی برامون سخته که روی یه خط راست پاهامونو دقیقا جلوی هم بذاریم وقدم برداریم!
یادمه چند ماه پیش که کلاس یوگا میرفتم، هر چه مربی بهم میگفت گردو بشکن برو، نمیتونستم و هی می افتادم!
حالا یکی دو هفته ست که تقریبا میتونم گردو بشکنمو خوب برم! البته خیلی آروم میرم. اگه بخوام تند تند برم، میفتم! حالا هر روز تمرین میکنم که تندتر و دقیق تر برم.
خدایا بابت همه ی این بهبودی ها ازت ممنونم.
خدایا به همه بیماران سلامتی بده.
باور نمیکنم خالق نظم دانه های انار، زندگی مرا بی نظم چیده باشد!
ارسالها: 19
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Apr 2012
تشکر های اهدا شده: 163
تشکر های دریافت شده :153 بار در 22 پست
سال تشخيص بيماري : 89
دكتر معالج : رزازیان-صحراییان
داروي مورد استفاده :
محل سکونت :
** اوایل بیماریم بود. پاهام ضعیف بود ولی هنوز عدم تعادلم شدید نشده بود. یعنی اون موقع اصلا درست نمیدونستم که عدم تعادل چطوریه!
یه روز میخواستیم جایی بریم. کفش پاشنه بلند پوشیده بودم. آماده شدیم و از خونه رفتیم بیرون. هنوز چند قدم بیشتر راه نرفته بودم که یهو تعادلم بهم خورد و افتادم زمین!
نمیخواستم قبول کنم که پاهام مشکل داره! نمیخواستم باور کنم که تعادل ندارم!... سریع پا شدم و دوباره راه افتادم. 2 قدم دیگه راه رفتم و بازم خوردم زمین... اشک تو چشام جمع شد... دیگه مطمئن شدم که با اون کفش ها نمیتونم راه برم! مطمئن شدم که تعادل ندارم...
برگشتم تو خونه و کفشامو عوض کردم. کفش های تخت پوشیدم و راه افتادم رفتم... حالم گرفته شده بود. فکرم پیش پاهام بود...
از اون روز به بعد دیگه هیچوقت نتونستم با کفش پاشنه بلند راه برم. تو این مدت که مریض بودم گهگاهی سعی میکردم راه رفتن با کفش پاشنه بلندو تمرین کنم. تو خونه اون کفشها رو می پوشیدم، دستمو میگرفتم به دیوار و یواش یواش چند قدم راه میرفتم...
چند روز پیش بازم تو خونه همون کفش پاشنه بلندا رو پوشیدم و دستمو گرفتم به دیوار و راه رفتنو آروم آروم تمرین میکردم. نمیدونم چند دقیقه تمرین کرده بودم که مامانم اومد تو اتاق. در حال تمرین چشمم خورد به مامانم که زل زده بود به من و چشماش از تعجب گرد شده بود! گفتم: مامان چیه؟ چی شده؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟! مامانم بریده بریده گفت: تو، تو داری، داری با اون کفشها بدون کمک راه میری؟
خودمو نگاه کردم دیدم مامانم راست میگه! بدون کمک تا وسط اتاق اومده بودم!...از خوشحالی یه جیغ بلند کشیدم! مامانم هی میگفت: آفرین آفرین. بازم راه برو تا یادت نرفته!!
شروع کردم تمرین دوباره. با کفش پاشنه بلند و بدون کمک هیچکس! راه رفتن با کفش پاشنه بلند هم عالمی داره ها!...
** یه مشکل دیگه که جناب ام اس برام به ارمغان آورد این بود که حرکاتم به شدت کند شده بود. حرف زدنم، نوشتنم، راه رفتنم،... مخصوصا کندی راه رفتنم خیلی مشخص بود. خیلی آروم آروم قدم برمیداشتم. اگه تند تند میرفتم می افتادم!
یکی دو هفته پیش تو خونه پیاده روی میکردم. داشتم یواش یواش راه میرفتم. بعدش سعی کردم تند تند راه برم. از ترس اینکه بیفتم، دور و برمو کلی بالش چیدم دستی به پاهام کشیدم و به پاهام گفتم: باید تند تند راه برین! از افتادن نترسین! دیگه باید یه تکونی به خودتون بدین! بجنبین!
و سعی کردم تند تند راه برم. یهو افتادم زمین و چیزی نمونده بود با کله برم تو دیوار!
زود پاشدم. بالش های دور و برمو بیشتر کردم و دوباره سعی کردم تند تند برم. حدود نیم ساعت تمرین کردم ولی نشد که نشد! هی میفتادم! استراحت کردم و دوباره پاشدم. تمام نیرومو جمع کردم تو پاهام و بازم سعی کردم و ایندفعه شد! خیلی تند تند رفتم! اصلا هم نیفتادم! باورم نمی شد! هی دوباره امتحانش میکردم ببینم واقعا میتونم؟ دیدم آره واقعا دیگه میتونم!
رفتم تند تند راه رفتنمو به خواهرم نشون دادم. خواهرم کلی ذوق کرده بود ومیگفت: آفرین! چقدر تند میری! بعد هم مادرمو صدا زد و همه اومدند ببینند من چطور تند راه میرم! منم براشون نمایش میدادم! خیلی خوششون اومد!
حالا من شدم وسیله سرگرمی خونواده! هر وقت حوصله شون سر میره به من میگن: بیا یه کم تند تند راه برو. خیلی با نمک راه میری! (من تو خونه همچین نقش هایی هم دارم ها: سرگرمی!)
وقتی سالم بودم اصلا فکر نمیکردم که توانایی هایی که دارم چقدر ارزشمنده! ولی الان حتی کوچکترین توانایی هایی که بدست میارم، خیلی خوشحالم میکنه. خیلی زیاد...
همیشه ذره ذره بهبودیهامو با خدا جشن میگیرم...
خدایا بابت همه بهبودیهام ازت ممنونم.
خدایا شکرت...
باور نمیکنم خالق نظم دانه های انار، زندگی مرا بی نظم چیده باشد!
تشکر شده توسط : | سورنا , نارنجی مدرسه موشها , afsaneh , mysis , min00 , رزمینا , رامنا , ابراهیم , الهام ج , minoshka , biparva , ostad2000 , sara2 , mahsa , neda.n , royaaa , ساسان |
|
ارسالها: 7
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Jul 2013
تشکر های اهدا شده: 2047
تشکر های دریافت شده :824 بار در 206 پست
سال تشخيص بيماري : SORNA
دكتر معالج : SORNA
داروي مورد استفاده :
محل سکونت : اصفهان*خوزستان*بوشهر*
اگر یقین دارید روزی پروانه خواهید شد
بگذارید دنیا هر چه میخواهد پیله کند
ارسالها: 138
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Mar 2012
تشکر های اهدا شده: 3335
تشکر های دریافت شده :629 بار در 154 پست
سال تشخيص بيماري : .فروردین90
دكتر معالج : .
داروي مورد استفاده :
محل سکونت : .
فاطمه جون بازم خوشحالمون کردی . منم تو این یکسال و نیم تغییرات خیلی خیلی خوبی داشتم در حد عالی  و به خاطرش خدا رو شاکرم.
ارسالها: 21
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Jul 2013
تشکر های اهدا شده: 7
تشکر های دریافت شده :75 بار در 28 پست
سال تشخيص بيماري : 2010
دكتر معالج : محمدعلی ارامی
داروي مورد استفاده :
محل سکونت : شهرک اندیشه
خیلی خوشحال میشم که بیماران ام اس اینقدر پر امید به جلو حرکت میکنند
معصومانه به قطرات باران بنگر,چون مظلومیت دلت را فریاد میزند
ارسالها: 116
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Jul 2013
تشکر های اهدا شده: 5432
تشکر های دریافت شده :4556 بار در 1156 پست
سال تشخيص بيماري : 84
دكتر معالج : خانم دکتر پورطاهریان
داروي مورد استفاده : دارو مصرف نمیکنم
محل سکونت : تهران
ارسالها: 11
موضوعها: 0
تاریخ عضویت: Aug 2012
تشکر های اهدا شده: 63
تشکر های دریافت شده :60 بار در 14 پست
سال تشخيص بيماري : 1391
دكتر معالج : دکتر فرشته اشتری
داروي مورد استفاده : زیتاکس - آریوژن فارمد
محل سکونت : اصفهان
سلام دوستان
منم دارم با طب اسلامی درمان میکنم و الان حالم خیلی خوبه، میتونم بگم کاملا نرمالم
خداوند رو شاکرم به خاطر این لطف بزرگش
به سلامتی فکر کنید ، نه به درمان....
که درمان در واقع همان تکرار بیماری ست در ذهن
|