2012/05/27, 03:32 PM
القصه...........
یاران چندی در دامغات بماندند و پیغام بیاورد پیک که فیروزه خانم ویار نان بکردندی و از آن رو سوی به سمنان نهادندی و هی هی رکاب بزدندی تا در سمنان جویای نان بگردندی و در راه از رهگذرطلب نان بکردندی و التماس بکردندی که جون مادرت یارانمو میدم یه تیکه نون بده ببریم .....
در این بین ندا در آمد که چه کاریه بریم نانوایی بزنیم و این چنین شد که تصمیم گرفتندی که در یکئ عملیات انتهاری در یک شب تاریک که مهتاب نبودندی اقدام به سرقت نانوایی بکردندی .
خب دوستان عزیز تا اینجای داستان همه چیز خوب پیش میرفت که عشق آمد جفتک به همه یاران زد علیرضارو که خاطرتون هست عاشق بره شد ،حسین در پی درخواست های مکرر فیروزه خانم از این دیار به دیار دیگر مشتابد فقط مونده سینا و فربود....................
ادامه دارد
یاران چندی در دامغات بماندند و پیغام بیاورد پیک که فیروزه خانم ویار نان بکردندی و از آن رو سوی به سمنان نهادندی و هی هی رکاب بزدندی تا در سمنان جویای نان بگردندی و در راه از رهگذرطلب نان بکردندی و التماس بکردندی که جون مادرت یارانمو میدم یه تیکه نون بده ببریم .....

در این بین ندا در آمد که چه کاریه بریم نانوایی بزنیم و این چنین شد که تصمیم گرفتندی که در یکئ عملیات انتهاری در یک شب تاریک که مهتاب نبودندی اقدام به سرقت نانوایی بکردندی .
خب دوستان عزیز تا اینجای داستان همه چیز خوب پیش میرفت که عشق آمد جفتک به همه یاران زد علیرضارو که خاطرتون هست عاشق بره شد ،حسین در پی درخواست های مکرر فیروزه خانم از این دیار به دیار دیگر مشتابد فقط مونده سینا و فربود....................
ادامه دارد
خدایا حواست هست؟
صدای گریه ام از گلویی در میاید که تو از رگ به آن نزدیکتری
صدای گریه ام از گلویی در میاید که تو از رگ به آن نزدیکتری